• تاریخ : ۱۹ام خرداد ۱۳۹۶
  • موضوع : خبری



غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست
غنچه آنروز ندانست که این گریه ز چیست!!!
باغ پر گل انجام گرفت و هر غنچه به گل انجام گرفت تبدیل
گریه ی باغ فزون تر انجام گرفت و چون ابر گریست
باغبان آمد و یک یک همه گلها را چید
باغ عریان انجام گرفت و دیدند که از گل خالی ست
باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل؟!!
گفت: پژآقاگی اش را نتوانم نگریست
من اگر از روی هر شاخه نچینم گل را
چه به گلزار و چه گلدان، دگر عمرش فانی ست
همه محکوم به مرگند، چه انسان، چه گیاه
این چنین هست همه کار جهان تا باقی ست!!!
گریه ی باغ از آن بود که او میدانست
غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست!!!
رسم تقدیر چنین هست و چنین خواهد بود
میرود عمر، ولی خنده به لب باید زیست…


تقدیر

اشتراک در شبکه اجتماعی

گوگل پلاس فیسبوک تویتر لینکدین دیگ کلوب فیسنما