• تاریخ : ۷ام خرداد ۱۳۹۶
  • موضوع : خبری

نویسنده: خاویر ماریاس
مترجم: مهسا ملک مرزبان
انتشارات: چشمه
سال نشر: ۱۳۹۵

راوی داستان مرد جوانیست که یک مترجم همزمان بین المللی محسوب می شود و به تازگی متاهل شده است . حوادث و تفکرات زیادی ذهن او را پوشانده . این که ازدواج به چه معناست و روابط زن و مرد بعد و قبل از ازدواج چرا و چکونه تغییر می کند ، او می داند پدرش رازی دارد پدری که قبل از مادر با خاله او ازدواج کرده بود خاله ای که بعد از سفر ماه عسل خودش را کشت، او دوستی دارد که تلاش می کند از طریق آگهی با مردی رابطه داشته باشد و ……
کتاب قشنگیه شاید اون حالت معمول چهارچوب بندی و ایجاد کشش و اشتیاق برای ادامه و … را نداشته باشه هر دفعه یه گریزی به یکی از موضوعات بزنه بعد خیلی راحت ولش کنه بره سراغ قسمت بعدی اما تفکراتش نتیجه گیری هاش همه جالبند و هی داره خط به خط مفهوم و عقیده ای را توضیح می ده . کتاب پرمفهومیه به عبارتی . خصوصا اخرش که یک جوری آدمو به تفکر وا می داره . این کتاب مهم ترین اثر خاویر ماریاس هست که چند وقت قبل کتاب دیگه ای ازش معرفی کردم . در مورد ماریاس باید بگم توی کشور خودش به عنوان مترجم خیلی مشهوره و در ضمن جایزه ای هم تاسیس کرده برای نویسنده هایی که کتابشون به اسپانیایی ترجمه می شه .

قسمت های زیبایی از کتاب
بیشتر آدم ها به این قصد دست به تغییر می زنند که از جای خودشان در دنیا خلاص شوند و جای دیگری را غصب کنند و فقط به همین دلیل خودشان را فراموش و آن چه را بودند مدفون می کنند ، همه ی ما گاه به شدت از چیزی که هستیم و چیزی که بودیم خسته می شویم .
عشق عادت است و بس .
به دنیا آمدن به یک حرکت اتفاقی بستگی دارد ، به جمله ای که از دهان غریبه ای در آن طرف دنیا بیرون آمده ، یک ژست معنادار ، دستی بر شسانه ای و نجوایی که می توانست هیچ وقت بر زبان نیاید .
فکر می کنیم آدم های نزدیکمان را می شناسیم اما زمان با خودش چیزهایی می آورد که می فهمیم کمتر از آنچه فکر می کردیم می دانیم ، یعنی تقریبا هیچ .
راز چیزی نیست که ویژگی خاصی داشته باشد ، از پنهان کاری و سکوت یا از احتیاط و فراموشی به وجود می آید ، از نگفتن یا تعریف نکردن .
روی بالش مشترک به دیگران خیانت می کنیم و آبروی شان را می بریم ، بزرگ ترین رازهایشان را بر ملا می کنیم و چیزهایی می گوییم که شنونده مان خوشش بیاد یعنی بدگویی پشت سر بقیه .
دچار آن آزردگی مهارنشدنی شده بودم که زمانی تجربه می کنی که دیگر کسی را دوست نداری اما او به رغم همه چیز تو را دوست دارد و رها نمی کند . همیشه دلمان می خواهد وقتی همه چیز برای ما تمام شد برای طرف مقابل هم تمام شود .

اشتراک در شبکه اجتماعی

گوگل پلاس فیسبوک تویتر لینکدین دیگ کلوب فیسنما