متن موزیک هیجانی صالح رضایی
Lyrics New Song By : Saleh Rezaei Hayejani

متن موزیک هیجانی صالح رضایی

متن موزیک شنیدنی هیجانی صالح رضایی

این روزا به یکی حس دارم من یکی رو دوست دارم مشغولشه همه افکارم تو رو میگیم
مخاطبِ همه شعرامی بهونه ی حرفمی
آروم آروم آروم اینو بهت میگم تو رو میخوامت عزیزم همه چیزم

همه کسمی عزیزم تو نفسمی عزیزم
هیجانی ام پیشِ تو تکی مثلِ تو ندیدم از همه فقط مهربونیتو شنیدم

چی میرسونه منو به تو بده به دلم دلتو
رگِ خوابمو بلدی بذار رو شونم سرتو هوایی میشم با صدای خنده هاتو

ترانه هیجانی صالح رضایی

صدا میکنی میگم جونم شاید بگی دیوونم اما خدا میدونه که تو شدی جونم
بذار هر چی که میخوان بگن به ما حسودی کنن
مهم اینه میگی پیشِ تو می مونم بدونِ تو نمیتونم مهربونم

همه کسمی عزیزم تو نفسمی عزیزم
هیجانی ام پیشِ تو تکی مثلِ تو ندیدم از همه فقط مهربونیتو شنیدم

چی میرسونه منو به تو بده به دلم دلتو
رگِ خوابمو بلدی بذار رو شونم سرتو هوایی میشم با صدای خنده هاتو

همه کسمی عزیزم تو نفسمی عزیزم
هیجانی ام پیشِ تو تکی مثلِ تو ندیدم از همه فقط مهربونیتو شنیدم

چی میرسونه منو به تو بده به دلم دلتو
رگِ خوابمو بلدی بذار رو شونم سرتو هوایی میشم با صدای خنده هاتو

**

دانلود موزیک خواننده صالح رضایی هیجانی

متن موزیک هیجانی صالح رضایی از سایت بزرگ ترانه ، لطفا این مطلب رو به اشتراک بگذارید

نوشته متن موزیک هیجانی صالح رضایی اولین بار در تکست آهنگ | متن موزیک پدیدار شد.

متن موزیک تنهایی نزدیکه رضا شیری
Lyrics New Song By : Reza Shiri Tanhayi Nazdike

متن موزیک تنهایی نزدیکه رضا شیری

متن موزیک شنیدنی تنهایی نزدیکه رضا شیری

نرو دنیام تو میری زیر و رو میشه بعضی قصه ها با خداحافظی شروع میشه
می مونم تو دنیایی که جهنمه بینِ این همه غصه و غمِ لعنتی که تو زندگیمه

روزای تاریکه تنهایی نزدیکه تازه اول ماجرایِ دیوونگیمه
از پا افتادم تا از دستت دادم تا حس کنم چقد جای خالی توو زندگیمه

روزای تاریکه تنهایی نزدیکه تازه اول ماجرایِ دیوونگیمه
از پا افتادم تا از دستت دادم تا حس کنم چقد جای خالی توو زندگیمه

ترانه تنهایی نزدیکه رضا شیری

یادت رفته گفتم بمونی پیشم من تو زندگیم هر چی که بگی همون میشم
چشات میگن دنبالِ اون روزا نگرد بعضی موقعها غیر ممکنه قصه ها رو از نو شروع کرد

روزای تاریکه تنهایی نزدیکه تازه اول ماجرایِ دیوونگیمه
از پا افتادم تا از دستت دادم تا حس کنم چقد جای خالی توو زندگیمه

روزای تاریکه تنهایی نزدیکه تازه اول ماجرایِ دیوونگیمه
از پا افتادم تا از دستت دادم تا حس کنم چقد جای خالی توو زندگیمه

**

دانلود موزیک خواننده رضا شیری تنهایی نزدیکه

متن موزیک تنهایی نزدیکه رضا شیری از سایت بزرگ ترانه ، لطفا این مطلب رو به اشتراک بگذارید

نوشته متن موزیک تنهایی نزدیکه رضا شیری اولین بار در تکست آهنگ | متن موزیک پدیدار شد.

  • تاریخ : ۷ام خرداد ۱۳۹۶
  • موضوع : خبری

پدیده‌ی دین، پادزهر «توده‌زدگی»

 توهم قدرت دولت به خود می بالد، و چون نیک بنگری، آن قدرت موهوم چیزی جز خودرأیی رؤسای قبیله که چرخ دولت را می گردانند نیست. همه ی نهضت های اجتماعی و سیاسی معاصر که بر این توهم مبتنی است، ناظر به رهانیدن آن توهم از قید هرگونه محدودیتی است (گرچه محدودیت مزبور کاملاً سودمند و ضرور است)، و همه ی آن نهضت ها نیز می کوشند تا بدین منظور، ادیان را خنثی کنند. زیرا در واقع برای تبدیل فرد به تابع دولت، باید او را از قید و بند هر تعلق دیگر رهانید. و گروش به هر دین، متضمن این معنی است که فرد، وابستگی ای را بپذیرد و به داده هایی غیرعقلانی که مستقیماً به شرایط اجتماعی و فیزیکی مربوط نمی شوند، بلکه بیشتر از ژرفا و سلوک روانی فرد برمی خیزند، تسلیم شود. (۱)

بی گمان موضع گیری در قبال شرایط خارجی هستی، وقتی ممکن است که دیدگاهی خارجی نسبت به آن شرایط، در اختیار باشد. ادیان تحقیقاً این پایگاه و بنابراین امکان قضاوت و تصمیم گیری آزاد را برای فرد فراهم می آورند، یا مدعی آنند. ادیان جواز می دهند که آدمی فرصت نگاه دارد و منتظر بماند و با جبر و فشار بی امان و عینی ای که از مقتضیات خارجی ناشی می شود – و تنها آنکه فقط در جهان برون زندگی می کند (و برای خود پایگاه دیگری جز آسفالت شهرهای بزرگ نمی شناسد و نمی بیند)، بی دفاع بدان تسلیم است – فاصله بگیرد. اگر فقط واقعیت آماری وجود داشته باشد، آن واقعیت، قدرتی مطلق العنان خواهد داشت. زیرا اگر تنها یک شرط و قید بماند، و هیچ قید و شرط دیگری با آن به مقابله برنخیزد، قضاوت و حکم آزاد، نه فقط عبث و زاید، بلکه محال خواهد بود. چون در آن صورت، فرد اجباراً دیگر کسی جز مطیع آمار و (بدین علت) فرمانبردار دولت نخواهد بود، قطع نظر از هر اسمی که ممکن است بر اصل انتزاعی حاکم بر امر اجتماعی یا تنظیم کننده ی آن بنهند.

اما ادیان، اقتدار دیگری را تعلیم می کنند که معارض اقتدار دنیوی است. ادیان می آموزند که انسان، اصلی الهی دارد، و این حقوق خداوندی بر بندگانش، همان قدر توقع انگیز و مطالبه آمیز است که سلطنت دنیاوی. این توقعات و مطالبات الهی که خصلتی بی چون و چرا و مطلق دارند، می توانند به نحوی قاطع آدمی را از جهان دور کنند، با همان قاطعیت که وی در تسلیم شدن به ذهنیات جمعی، از خود بیگانه می شود. انسان در هر دو مورد ممکن است به خاطر آموزه ی دینی یا جمع، آزادی خود را در قضاوت از دست بدهد. و ادیان وقتی که از هرگونه سازش با دولت امتناع می ورزند، آشکارا به همین هدف، نظر دارند.

در این صورت من ترجیح می دهم که بر وفق مرسوم زبان، اصطلاح فرقه گرایی (confession) را به جای دین (religion) به کار برم. فرقه گرایی در واقع، از راه اعتقاد و عمل به آن، تأیید معتقدات گروه و فرقه ایست؛ حال آنکه واژه ی دیانت، مبین رابطه ی ذهنی آدمی با بعضی عوامل مابعدالطبیعی و خارج از حیطه ی زمان است. فرقه گرایی، اساساً، شهادت علنی به ایمان خویش در برابر همگان و بدین علت، امری مسبوق به زمان و دنیاوی است؛ حال آنکه معنا و هدف دین، در رابطه ی فرد با خدا (مسیحیت، یهود و اسلام)، و یا در جستجوی رهایی (بودیسم) نهفته است. اخلاقی که هر دین تعلیم و تبلیغ می کند و اگر فاقد پایگاه مسئولیت فردی و وجدانی در قبال خدا باشد، تنها اخلاقی قراردادی و تصنعی می تواند بود، بر این مبنا استوار است.

فرقه گرایی ها که شکلبندی و صورتی از سازش دیانت با واقعیت دنیاوی است، در سیر خاصی که داشته اند، نتوانسته اند از قانونمند شدن تدریجی آموزه و مفاهیم و رسوم شان احتراز کنند؛ و در این سراشیب، به درجه ای از ظاهربینی رسیده اند که آنچه که ذات و جوهر خاص دینیشان محسوب می شده، در سایه افتاده و مهجور مانده است؛ و این ذات در اصل از رابطه ی زنده ی (دین) با مرجع و مبدأ خارج از زمان، و مسائل و اثرات و عواقب آن رابطه که می بایست همه را برعهده گرفت، فراهم آمده بود. از منظر فرقه گرایی، اعتبار و اهمیت دلبستگی ذهنی به دین، با ملاک شور و گرمی پذیرش آموزه ی سنتی، سنجیده می شود، و آنجا که این آموزه، سختگیری کمتری دارد (به عنوان مثال در مذهب پرتستان) بیدرنگ از پارسایی (Piétisme) (2) سخن به میان می آید، و وقتی کسی دعوی کند که به ادراک بی واسطه ای که از اراده ی حق دارد، تسلیم است، وی را به فرقه تراشی و بدعت گذاری و شوریدگی منسوب می دارند. فرقه با کلیسای دولتی، همتا و همپا می شود، یا دست کم نهادی عمومی بنیان می نهد که نه فقط مؤمنان حقیقی، بلکه توده ی مردمی را نیز در بر می گیرد که به دین بی اعتنایند و فقط بر سبیل عادت و سنت، در آن نهاد گرد آمده اند. در این جاست که به نحوی عینی، اختلاف میان فرقه گرایی و دیانت را احساس می توان کرد.

بدین گونه وابستگی به فرقه ای، همواره از مقوله ی دیانت نیست، بلکه بیشتر مربوط به اجتماعیات می شود و بدین علت به طرزی محسوس، مفید و مساعد به حال زیرساخت و ساختارهای فرد، به عنوان واحدی منفرد، نیست. ساختارهای بنیانی فرد، منحصراً وابسته به نسبتی است که وی با مصدری غیر دنیوی دارد. و در این مقوله آنچه حائز اهمیت است، اعلام علنی ایمان به عقیده ای مذهبی که آن شهادت از قلب نیز برنخاسته، نیست؛ بلکه این داده ی روان شناختی است که حیات فرد، نه فقط به نفس (من) و آراء و عقایدش یا به تعنیات و موجبات اجتماعی، بلکه به همان اندازه به مرجعیتی متعال نیز وابسته است. (۳) نه شعارهای اخلاقی، هر چند والا باشند، و نه اظهار ایمان، هر اندازه گوینده شکوهمندانه دعوی راستکیشی و درست اعتقادی کند، بنیانگذار استقلال و آزادی فرد نمی توانند بود؛ آنچه این آزادی را پی می نهد، تجربه ی وجدان یعنی تجربه ی بی چون و چرای مناسبات متقابل شخصی میان آدمی و مصدری است که دنیوی نیست، و تنها این رابطه، قادر به تعدیل وزن جهان و احکام آن است.

این آراء نه مطلوب کسی است که احساس می کند واحدی از توده ی خلق است، و نه مقبول آن که اعلام می دارد به کیش و آئینی معلوم گرویده است. برای نخستین کس، صلاح و مصلحت دولت، مظهر مجسم برترین اصل اندیشه و عمل است. دولت از هیچ کوشش تربیتی و عرفی و تشکیلاتی دست باز نداشته است، برای پیابند کردن وی یعنی شهروند به این دیدگاه های انسانی رهیده و از لحاظ عقلانی، روشن بین؛ و شهروند به تبع آن دیدگاه ها، برای فرد آدمی، منحصراً وقتی موجودی بر حق قائل است که بپذیرد فرمانبردار دولت و مهره ای در دستگاه اوست.

شخص دوم که به فرقه ای سازمان یافته پایبند است، یقیناً برای دولت، حق تقدم اخلاقی قائل است، اما با این همه اعلام می دارد که نه فقط انسان، بلکه دولت نیز که وی فرمانردار اوست، هر دو تابع اقتدار الهی اند، و در حالت شک و تردید، حق نهایی با خداست نه با مصلحت بینی دولت. چون نمی خواهم به قضاوت مابعدالطبیعی کشیده شوم، در طلب حل این مسأله نیستم که آیا دنیا یعنی جهان خارج بدان گونه که انسان می بیندش، و به دنبالش طبیعت، در تضاد و تعارض قطعی با خدا هست یا نه. فقط یادآور می شوم که تضاد روان شناختی ای که این دو قلمرو حیات را از هم جدا می کند، نه تنها در کتاب عهد جدید تأیید و تصدیق شده، بلکه، امروزه روز، به روشن ترین نحو، در وجه نظر منفی ای که دیکتاتورها نسبت به دیانت و کلیسا نسبت به بی دینی و مادی گرایی دارند، متجلی است.

انسان، به عنوان موجودی اجتماعی، مدت زمانی دراز، بدون رشته های پیوند با جامعه نمی تواند زیست؛ همچنین فرد، بدون رجوع به مبدأیی که دنیوی نیست و قادر به تعدی تأثیر بس قدرتمند عوامل خارجی است، حقانیت و مشروعیتی واقعی برای وجود و استقلال معنوی و اخلاقی خویش نمی تواند یافت. انسانی که در حق ریشه نداشته باشد، تنها به حکم رأی و عقیده ی شخصی خویش، در برابر قدرت مادی و اخلاقی صادره از جهان خارج، مقاومت نمی تواند کرد. انسان برای اثبات و تأیید وجود خود در برابر جهان خارج، محتاج بداهت تجربه ی باطنی و احساسات متعالی خویش است. چون تنها آن تجارب زیسته و دریافته به آزمایش وجدان، می توانند مانع از لغزیدن اجتناب ناپذیرش در دامان توده های خلق گردند. قطعاً می توان تدنی و فروپاشی مفهوم مسئولیت اخلاقی انسان توده زده را مشاهده کرد. اما این ملاحظه ی منحصراً عقلانی و ندامت اخلاقی ناشی از آن ملاحظه، موضع گیری ای بی گفتگو منفی است که فقط ارزش تشکیک و نتیجه ی به تعویق افتادن فرآیند ذره ذره شدن فرد و تکسّر وی را دارد. و چون این ملاحظات فقط خردپسندانه و عقلانی اند، فاقد جهش و نیرویی هستند که از ایمانی دینی برمی خیزد، و برای برانگیختن آدمی، دربایست است. دولت دیکتاتوری در برابر قوه ی عاقله ی شهروند، نه تنها دارای امتیاز وحشت انگیز بلع فرد است، بلکه به خاطر پدیده شناسی روان شناختیش، مزیت هایل فراگیری و بسیج قوای دینی او را نیز دارد. دولت جایگزین خدا شده است، و بدین جهت از این منظر، دیکتاتوری های سوسیالیستی، ادیانی هستند که در بطن آنها، بردگی آدمی در حق دولت، به منزله ی نوعی پرستش خداست. معهذا اگر کار ویژه ی دین بدینسان مورد تجاوز و تخطی قرار می گیرد و مغلوط می شود و به خطا می رود، چنین واقعه ای وقتی تحقق می تواند یافت که از لحاظ روانی، در پستوی ذهن، تردیدها و ظن هایی که بی درنگ سرکوب می شوند تا از نزاع آشکار با گرایش حاکم، دایر به توده زدگی احتراز گردد، بیدار شده باشند. از این حال و هوا و اغتشاش و به هم آمیختگی و برخورد قوای پویا و محرکات روان شناختی، برحسب معمول، نهضتی سر بر می آورد که در حکم جبران مضاعف آن بینوایی است: تعصب. و تعصب به نوبه ی خود، سررشته ی امور را به دست می گیرد و قدرتمندترین بازوی هرمی می گردد که برای سرکوب و از میان برداشتن هرگونه مخالفت، به کار می افتد. آزادی عقیده سرکوب می شود، و امکان اختیار اخلاق یا گزینش اخلاقی، به خشونت از بین می رود، و در راه نیل به هدف، هرگونه وسیله حتی بدترین آنها، موجه و مشروع می نمایند. از آن پس مصلحت دولت، اقرار و شهادت به ایمان تلقی می گردد، و رهبر یا رئیس دولت، برتر از هر نیک و بد، به مقام و منزلت نیمه خدا، ارتقاء می یابد، و پی سپرش، سیمای قهرمان، شهید، حواری و مرسل را می یابد. آنگاه فقط یک حقیقت وجود دارد که بدون آن، رستگاری نیست، و آن حقیقتی برتر از هر نقد و خرده گیری و حقیقتی تزلزل ناپذیر است. و در این میان هر که صاحب خردترین اندیشه باشد، ملحدی به شمار می رود که بنا به جدول نمونه های شهیری که ازلی و ابدی است، بیمناک است که دچار انواع ناملایمات گردد. تنها کسی که قدرت دولت به دست اوست، محق و مجاز به تفسیر آموزه به نحوی درست و اصیل است و البته وی به تبع حسیاتش: یعنی مزاج و خلق و خو و یا خواست دلش، خود را از آن مزیت، بی نصیب و محروم نمی دارد.

وقتی فرد توده زده شده و ازینرو تبدیل به واحد اجتماعی بی نام و نشان و یا شماره ای گشته است، وقتی دولت برترین اصل به حساب می آید، یکی از نتائج منطقی و اجتناب ناپذیر این وضع و حال، گیر افتادن کار ویژه ی دینی انسان در چنین گردبادی است. دین (۴)، همانا مشاهده ی دقیق و منظور داشتن بعضی عوامل نامریی و غیرقابل ضبط است، و وجه نظری غریزی و خاص انسان است که تجلیاتش را در سراسر تاریخ بشر و روح، باز می توان یافت. یقیناً یکی از کارویژه هایش، حفظ تعادل روانی است، زیرا انسان فطری طبیعتاً می داند که کارویژه های خودآگاهش، هر لحظه ممکن است از داخل و خارج، با مداخله ی عواملی غیرقابل ضبط، دگرگون گردند، تأثیرپذیرند، سد شوند، به مانعی برخورد کنند. ازینرو، همواره مراقب بوده است تا اقدامات مناسبی از مقوله ی دینی، ضامن و پشتیبان هر اراده و تصمیم وی که اهمیتی دارند، باشد. به قدرتهای غیبی، قربانی تقدیم می دارد، از آنان نیازمندانه می خواهد که شرّ را از سر آدمیان دور کند؛ و کارهای مقدس دیگر، به خاطرشان انجام می دهد. در همه ی ازمنه و امکنه، آئینهای ورود و خروج وجود داشته است که دانشمندان خردگرای عاری از فراست روان شناختی، در آن ها جز خرافه و جادو چیزی ندیده اند. اما جادو، در وهله ی نخست، عمل روانشناختی ایست که اهمیتش را دست کم نباید گرفت. انجام دادن کاری جادویی، به آدمی نوعی احساس ایمنی می بخشد که ممکن است برای اجرای تصمیمی، مفید و مناسب باشد. تصمیم گیری محتاج این ایمنی است، زیرا همواره متضمن گزینشی است که بر آن تصمیم، برچسب یک سویه بودن و جانبداری می زند. هر بار که کسی تصمیمی می گیرد، احساس خطر می کند، و بنابراین گرایش دارد که جویای ضمانتی باشد. حتی دیکتاتور نیز مجبور است که تصمیمات عالیه ی خود را نه فقط با تهدید و ارعاب، بلکه با کارگردانی های جنجال برانگیز و پرطمطراق، ملازم و همراه کند. آهنگ های نظامی، برافراشتن پرچم و بستن نوار و برگزاری نمایش ها و میتینگ های عظیم، همه مراسمی است که اصل و جوهر آنها یعنی حرکت به صورت دسته، و شلیک توپ و آتش بازی برای دفع شیاطین، تغییر نمی کند و ثابت است. با نمایش الهام بخش قدرت دولت، می کوشند تا در جمع حس ایمنی برانگیزند که مع هذا، برخلاف نمایش های دینی، به هیچ وجه فرد را از اهریمنان درونیش مصون نمی دارد. ازینرو فرد حتی بیشتر به قدرت دولت یعنی به توده ی مردم، چنگ می زند، و وقتی که دیگر جامعه مالک اوست، روانش سر تسلیم در برابر تأثیرات جمعی فرود می آورد و وی باطناً بدان گردن می نهد. دولت نیز، مانند کلیسا، طالب وجد و سرور و ایثار و عشق است، و اگر ادیان، خواهان خوف از خدایند یا آنرا فرض و لازمه ی کار قرار می دهند، دولت دیکتاتوری مواظب است تا وحشت که وجودش برای بقای وی ضروریست، حاکم باشد.

اذهان خردگرا، اساساً و اصولاً به چیزی که سنت آنرا نتیجه ی اعجازآمیز آئین فرا می نماید، می تازند. و در واقع از کنار مسأله ی اساسی می گذرند، یعنی آنرا نمی بینند. مسأله ی اساسی، یعنی تأثیر روان شناختی، به رغم این واقعیت که هر دو طرف (کلیسا و دولت) جویای کاربرد آنند، البته در دو جهت و با دو هدف متضاد، از نظرشان پوشیده می ماند. در آنچه به هدف ضمنی نمایش ها مربوط می شود، نیز، شاهد وضع مشابهی هستیم. آرمان دینی: رهیدگی از شرّ و آشتی با خدا و اجر یافتن در جهانی دیگر، در مرتبه ی دولت، به پاداش هایی که در این جهان نصیب آدمی می شود: فراغت از غم و دل مشغولی چگونگی کسب روزی و تأمین معاش، تقسیم و توزیع عادلانه ی نعم مادی، تعمیم راحت و آسایش در آینده ای نه چندان دور، تقلیل ساعات کار، بدل می گردد. اینکه تحقق وعده های اخیر، تقریباً همانقدر مبهم و تاریک باشد که آرزوی بهشت، خود موجب مزید مشابهت است و پشت کردن توده ها به غایت سرنوشت بشر در ماوراء زمان و گروش آنان به معتقداتی منحصراً زمینی را تأیید می کند، معتقداتی که با همان شور و حرارت دینی که فرقه ها با هدفی کاملاً متضاد در ستایش شان به کار می برند و آن معتقدات را یگانه و منحصر فرا می نمایند، برای مردم، تبلیغ و نیز تحسین می شود.

برای پرهیز از تکرار، مایل نیستم بار دیگر، مشابهات موجود میان معتقدات در عالم برین و عالم زیرین را برشمرم. فقط می خواهم این واقعیت را خاطرنشان کنم که کار ویژه ای طبیعی که همواره وجود داشته، تحقیقاً بسان کار ویژه ی دینی، ممکن نیست بر اثر نقد و خرده گیری و نکته جویی عقلانی یا فلسفه ی عصر روشنگری نابود گردد. بی گمان این اقدام می تواند موجب شود که بعضی صورت گرایی های فرقه ای مورد تمسخیر و استهزاء قرار گیرند و نیز معلوم دارد که بعضی اعمال به علت آنکه دروانشان به سر آمده، بی فایده و منسوخ گشته اند؛ اما این روش به هدف غایی و اصلی خود نمی رسد و کار ویژه ی دین را که مبنای معتقدات و باورهای فرقه ای است، آماج نمی گیرد. دین، یعنی مراعات و ملاحظه ی دقیق عوامل غیرعقلانی روان و سرنوشت فرد، با دهشتناک ترین تابیدگی معنی، در تأله دولت و دیکتاتور، دوباره پدیدار می شود: اگر طبیعت را برانید، به تاخت باز می گردد . رهبران و دیکتاتورها، با سنجشی صحیح، می کوشند تا توازی و تشابه بس دقیقی را که میان وضع و موقع آنان و به خدایی برداشتن قیصر وجود دارد، پنهان سازند و قدرت مطلق شان را که واقعی است، پشت توهم دولت، از دیده ها بپوشند؛ اما این استتار، اساس مطلب را تغییر نمی دهد. (۵)

همچنانکه پیشتر اشارت رفت، دولت دیکتاتوری نه تنها مبانی حقوق شهروند را ویران کرده، بلکه به علت سلب مشروعیت و حقانیت مابعدالطبیعی وجود شهروند از وی، او را از پایگاه های روحانی و معنویش، محروم ساخته است. از آن پس دیگر، نه تصمیم اخلاقی انسان، بلکه حرکت کور توده های فریب خورده، حائز اهمیت است، و دروغ، به مقام اصل اساسی عملی سیاسی، ارتقاء می یابد. دولت، همان گونه که وجود میلیون ها برده ی (محروم از حقوق) دولت به وضوح آشکار می سازد، ازین امر، نهایت استفاده را کرده است.

در دو سوی، چه در جناح دولت دیکتاتوری و چه جبهه ی فرقه های مذهبی، مفهوم حیات اشتراکی از روی چشم و هم چشمی، گوشزد و تبلیغ می شود. این حیات یا جماعت اشتراکی، آرمان خاص کمونیسم است، و چنان سنگین و یکپارچه بر مردم تحمل شد، که خلاف نتیجه ی دلخواه، یعنی بدگمانی و تبعیض حاصل آمده است. در جناحی دیگر، کلیسا با همان اصرار و ابرام به صورت آرمان جماعت جلوه می فروشد و آنجا که کلیسا آشکارا دچار ضعف و فتور است، یعنی در مذهب پرتستان، می خواهند، فقد انسجام و یکپارچگی را که به تلخی و درد احساس می شود، با امید یا با تجربه ی آرمانی (خیالی) زندگانی اشتراکی، جبران کنند. چنانکه می بینیم، زندگانی اشتراکی دستیار لازم و ضرور برای سازماندهی توده هاست و بنابراین سلاحی دو دم است. همچنان که از جمع صفرها، هرگز رقم واحد (یک) به دست نمی آید، ارزش زندگانی اشتراکی، معادل میانگین عقل و هوش و اخلاق افرادیست که چنان زندگانی ای دارند. بنابراین از جماعتی اشتراکی نمی توان نتیجه ای که برتر از ثمره ی تلقین محیط باشد انتظار داشت؛ نمی توان متوقع بود که آن جماعت فرد را واقعاً و اساساً دگرگون سازد، یعنی بهتر یا بدتر کند. چنین نتائجی را که موجب دگرگونی فرد گردد، فقط از برخورد و رویارویی انسان با انسان، فرد با فرد، و تفهیم و تفاهم شخصی آنان، انتظار می توان داشت، نه از غسل تعمیدی همگانی، کمونیستی یا مسیحی، که در باطن انسان تأثیر و نفوذ نمی کند. حوادث زمانه ی ما معلوم می دارند که تأثیر تبلیغ مرام اشتراکی چه اندازه سطحی و تصنعی است، آرمان جماعت اشتراکی، (بی اعتنا به فرد) غیر از خواست موضوع اصلی یعنی فرد انسان است که مرام جماعت اشتراکی مدعی است بدون ملاحظه ی خواست هایش، خاطرش را خرسند خواهد ساخت، اما همین خواست ها سرانجام با نیروی بیشتری سر بر خواهند آورد.

پی نوشت ها

۱٫ فصل های ۲ و ۳ از کتاب Présent et Avenir (ترجمه ی فرانسه، ۱۹۶۲)، ص ۳۵-۷۱ از آخرین نوشته های کارل گوستاو یونگ در بازپسین سالهای عمر که در حکم وصیت نامه ی معنوی اوست. این کتاب با عنوان نفس ناشناخته (که نام اصلی آن نیست) به قلم آقای جاوید جهانشاهی، ترجمه و به سرمایه ی نشر پرسش، در سال ۱۳۶۷، در اصفهان، به چاپ رسیده است. معهذا نگارنده ی این سطور، ترجیح داد که ترجمه ی خود را در این مجموعه ی مقدمه مانند، منظور دارد (م.).

۲٫ نهضت مذهبی زاده ی کلیسای لوتری آلمان که عکس العملی در قبال جزمیت کلیسای رسمی است (م.).

۳٫ طبیعتاً منظور یونگ از این بیانات، دست کم گرفتن امر اجتماعی نیست که خاصه در زندگانی کودک و صورتبندی ساختارهایش، نقشی دارد که هر چه بر اهمیتش اصرار ورزیم، کافی نمی نماید. بالطبع در سنین پائین، پدر و مادر برای کودک، مظاهر اجتماعیات اند؛ مادر، نمودار مهربانی بی قید و شرط و پدر، نمودگار حقانیت و مشروعیت در انظار مردم. کودک از رهگذر مدرکات و مکتسبات خود از اجتماعیات که پدر و مادرش نمودگار آنند، و به وجودش هر روز در زندگانی خانوادگی می توان پی برد، تحت تأثیرات زایل نشدنی ناشی از مراتب اجتماعی زندگانی قرار می گیرد. علاوه بر ساختارهای مقوم کودک در خانواده باید ساختارهای اجتماعی ای را نیز منظور داشت که بزرگسال در آنها نقش دارد.

بزرگسال، به رغم وجود انفرادیش، فردی است که در گروه زندگی می کند و باید با آن سازش یابد (یادداشت مترجم فرانسوی Dr. Roland Cahen).

۴٫ ر.ک. کارل گوستاو یونگ، روان شناسی و دین، پاریس، ۱۹۶۰، ص ۱۸٫

۵٫ پس از نگارش این کتاب (بهار سال ۵۶)، در روسیه ی (شوروی)، حساسیتی در مورد کیش رماننده و آزار دهنده ی شخصیت پرستی، ظهور کرده است. 

منبع مقاله :

گوستاو یونگ، کارل؛ (۱۳۹۱)، جهان نگری، ترجمه: جلال ستاری، تهران: انتشارات توس، چاپ دوم

 


 منبع: وب سایت rasekhoon.net

 

توجه : این مقاله توسط سیستم نرم افزاری واحد های وب سایت گردآوری شده است و محمد مکری زنجان ادعای مالکیت این محتوا را نداشته و صرفاً جهت ارتقای سواد عمومی منتشر گردیده است .محمد مکری زنجان یک وب سایت عمومی اطلاع رسانی میباشد. در صورتی که تولید کننده اصلی این محتوا میباشید و مایل نیستید در وب سایت محمد مکری زنجان این مطلب در دسترس عموم قرار گیرد لطفا از لینک ‘ ارسال گزارش ‘ زیر نسبت به ارسال درخواست خود اقدام فرمایید .
ارسال گزارش

  

متن موزیک فاز فراموشی حمید عسکری
Lyrics New Song By : Hamid Askari Faze Faramooshi

متن موزیک فاز فراموشی حمید عسکری

متن موزیک شنیدنی فاز فراموشی حمید عسکری

شبو تنهایی و گیتار و غمو این دلِ بیمارمو این حالِ خرابم
منو بیخوابی و بی تابی و دلتنگی و حسی که میده بی تو عذابم

تو با یه گوشیِ خاموشی و تو فاز فراموشی و من در به در تو
تو لبات خندونو تو چشمِ من اشکه بیخیال کی به کیه فدای سر تو

عشقم بعده تو چقد بده حالم به دیوونگی رسید کارم ولی باز هوانو دارم
دنیا اون یه جای دور منم تنها خیلی قلبمو شکست اما هنوزم هواشو دارم

ترانه فاز فراموشی حمید عسکری

هیشکی جز من نتونست که تو رو درک کنه یه کاری کردی که قلبم تا ابد درد کنه
من که هیچ کاری نکردم که تو رو سرد کنه

من که چشماتو به یه دنیا نمیدادم گلم زندگی بعد تو سخت شد کم شده تحملم
شنیدم که گفتی من به درد تو نمیخورم

عشقم بعده تو چقد بده حالم به دیوونگی رسید کارم ولی باز هوانو دارم
دنیا اون یه جای دور منم تنها خیلی قلبمو شکست اما هنوزم هواشو دارم

**

دانلود موزیک خواننده حمید عسکری فاز فراموشی

متن موزیک فاز فراموشی حمید عسکری از سایت بزرگ ترانه ، لطفا این مطلب رو به اشتراک بگذارید

نوشته متن موزیک فاز فراموشی حمید عسکری اولین بار در تکست آهنگ | متن موزیک پدیدار شد.

متن موزیک اون روزامون فرشاد فارسی
Lyrics New Song By : Farshad Farsi Oon Roozamoon

متن موزیک اون روزامون فرشاد فارسی

متن موزیک شنیدنی اون روزامون فرشاد فارسی

عشقت هنوز تو قلبمه اون روازمونو یادمه کاش میدیدی چه حالیم
این دیوونه با فکر تو بیداره و غرقِ غمه کاش میدیدی چه عالیم
تو دنیایی که تو نیستی آروم آروم میمیرم با یادت فقط آروم میگیرم به عکسات هنوزم خیرم

من موندمو اون خاطره هامون زیر بارون زیر بارون
رفتی و مرد هر چی که بود بگو چی شد احساسمون

من موندمو اون خاطره هامون زیر بارون زیر بارون
رفتی و مرد هر چی که بود بگو چی شد احساسمون بگو چی شد , بگو چی شد

ترانه اون روزامون فرشاد فارسی

هنوز نمیشه باورم میدونم فکرت آخرم تنها نمیذاره منو
از اون همه خاطره هات چجوری میشه بگذرم لحظه ها بی تو میرنو

تو شبهایی که تو نیستی داره بارون میباره تنها میرم بیرون دوباره این خیابونا تو رو یادم میاره

من موندمو اون خاطره هامون زیر بارون زیر بارون
رفتی و مرد هر چی که بود بگو چی شد احساسمون

من موندمو اون خاطره هامون زیر بارون زیر بارون
رفتی و مرد هر چی که بود بگو چی شد احساسمون بگو چی شد , بگو چی شد

**

دانلود موزیک خواننده فرشاد فارسی اون روزامون

متن موزیک اون روزامون فرشاد فارسی از سایت بزرگ ترانه ، لطفا این مطلب رو به اشتراک بگذارید

نوشته متن موزیک اون روزامون فرشاد فارسی اولین بار در تکست آهنگ | متن موزیک پدیدار شد.

متن موزیک ماه تمام احسان نی زن
Lyrics New Song By : Ehsan Neyzan Maahe Tamaam

متن موزیک ماه تمام احسان نی زن

متن موزیک شنیدنی ماه تمام احسان نی زن

ماه و مغرب تمامِ من شب نشین منتظر منم بی پناهمو بغضِ آه مو ابر آواره ی گریه کردنم
بی پناهمو بغضِ آه مو ابر آواره ی گریه کردنم

کوه قافِ آرزوی من روحِ سرکش جنون منم کار من همین کوچِ از زمین عاشقِ مردن از دل سپردنم
کار من همین کوچِ از زمین عاشقِ مردن از دل سپردنم

شونه هاتو مرهمِ گریه کن تا بگم از غمت چی به من گذشت
عمر ما بدونِ هم سر شد و روز خوش سمتِ این خونه برنگشت

جای هر گناه تو من تقاص دادمو از عذابم رها شدم
آخرین امید من نا امیدم نکن من که دل کندم از خودم

ترانه ماه تمام احسان نی زن

تو اگه ماه شبِ این خونه بودی خود رویای این دیوونه بودی کدوم تعبیر خوش وارونه میشد
عشق اگه با من از این همسایه تر بود اگه مثلِ خودم مرد خظر بود کجا این قلبِ من دیوونه میشد

شونه هاتو مرهمِ گریه کن تا بگم از غمت چی به من گذشت
عمر ما بدونِ هم سر شد و روز خوش سمتِ این خونه برنگشت

جای هر گناه تو من تقاص دادمو از عذابم رها شدم
آخرین امید من نا امیدم نکن من که دل کندم از خودم

**

دانلود موزیک خواننده احسان نی زن ماه تمام

متن موزیک ماه تمام احسان نی زن از سایت بزرگ ترانه ، لطفا این مطلب رو به اشتراک بگذارید

نوشته متن موزیک ماه تمام احسان نی زن اولین بار در تکست آهنگ | متن موزیک پدیدار شد.

متن موزیک غیر تکراری رامین رعیت
Lyrics New Song By : Ramin Rayat Gheyre Tekrari

متن موزیک غیر تکراری رامین رعیت

متن موزیک شنیدنی غیر تکراری رامین رعیت

من خودمو زندگی و پیشِ تو فهمیدم زیباترین رویامو با تو واقعی دیدم
هر قد ازت بگم تمومِ حرفهای من نیست تمومِ خوبیای تو قابل گفتن نیست

دلِ منو جز با خودت نمیشه راضی کرد حتی لباساتم برات سلیقه سازی کرد
هر ساعتی با تو به سرعت سپری میشه اما روزای بهتری پیشِ تو در پیشِ

وقتی که تو هر چی بخوای برام همون میشه وقتی زمین با دیدنِ تو آسمون میشه
وقتی چشات جایی برای شک نمیذاره اراده کن خدا تو رو برام نگه داره

ترانه غیر تکراری رامین رعیت

از وقتی چشمای من رو به همه بستی حس میکنم تمومِ حیثیتِ من هستی
با تو رسیدم به روزای غیر تکراری برای هر ثانیه مون یه ایده ای داری

وقتی که تو هر چی بخوای برام همون میشه وقتی زمین با دیدنِ تو آسمون میشه
وقتی چشات جایی برای شک نمیذاره اراده کن خدا تو رو برام نگه داره

**

دانلود موزیک خواننده رامین رعیت غیر تکراری

متن موزیک غیر تکراری رامین رعیت از سایت بزرگ ترانه ، لطفا این مطلب رو به اشتراک بگذارید

نوشته متن موزیک غیر تکراری رامین رعیت اولین بار در تکست آهنگ | متن موزیک پدیدار شد.

متن موزیک ناخورده مستم علی مجیک ام جی
Lyrics New Song By : Ali MaGic MG Nakhorde Mastam

متن موزیک ناخورده مستم علی مجیک ام جی

متن موزیک شنیدنی ناخورده مستم علی مجیک ام جی

مست مستم مست مستم مست مستم مست مست
مست مستم ساقیا ناخورده مستم ساقیا

پای خوم پای خوم پای خوم بشکسته دستم ساقیا مست مستم مست مستم مست مست

پای کوبی میکنم در جسمو جان دیگری پای خود را میگذارم در جهان دیگری
ساقیا از خود گسستم در می خانه شکستم مست از روز الستم مست مستم مست مست

ترانه ناخورده مستم علی مجیک ام جی

مست مستم مست مست ساقیا دستم بگیر تا نیفتادم ز پا یاری بکن دستم بگیر
بر در می خانه ات با زنجیر عشق بستی پای مرا بیا دستم بگیر

دردمندم عاشقم افسرده ام دستم بگیر هی به دردم آشنا غمخوار من باشو ببین
سخت در گرداب عشق مانده ام دستم بگیر این دمِ آخر بیا ویرانه کن در هم بمیر

مست مستم مست مستم پیمانه به دستم مست مستم مست مستم پیمانه به دستم

**

دانلود موزیک خواننده علی مجیک ام جی ناخورده مستم

متن موزیک ناخورده مستم علی مجیک ام جی از سایت بزرگ ترانه ، لطفا این مطلب رو به اشتراک بگذارید

نوشته متن موزیک ناخورده مستم علی مجیک ام جی اولین بار در تکست آهنگ | متن موزیک پدیدار شد.

  • تاریخ : ۷ام خرداد ۱۳۹۶
  • موضوع : خبری

غرب - شرق و معنای آنها

وجدان و شعوری کامل و والا، مقتضی نوعی Weltanschauung (جهان نگری) است. (۱) و هرگونه شعور به علل و نیات، جهان نگری ای در نطفه است. و هر قسم افزایش معرفت و تجربه، گامی دیگریست که آن جهان نگری در راه پیشرفت برمی دارد. انسان متفکر در عین حال که بینشی از جهان می پردازد، خود را نیز دگرگون می سازد. انسانی که می پندارد خورشید به دور زمین می چرخد، با انسانی که زمین را سیاره ی خورشید می داند، تفاوت دارد. بی سبب نیست که نظر Giordano Bruno (2) درباب بی نهایت، یکی از مهم ترین مبادی پیشرفت اندیشه ی جدید است. انسانی که معتقد است کیهان از طاق آسمان هفتم جایگاه خدایان آویخته است، با انسانی که نظر کپلر (Képler) روحش را روشن و تابناک ساخته، همانند نیست. آنکه هنوز تردید دارد که حاصل ضرب دو در دو چه می تواند بود، غیر از انسانی است که به زعمش، هیچ چیز مطمئن تر از حقایق لمی (a priori) ریاضیات نیست. به بیانی دیگر، اینکه آدمی جهان نگری ای داشته باشد یا نه و نیز چگونگی آن جهان نگری، امری عمده و حائز اهمیت است. زیرا ما نه تنها بدین طریق تصویری از جهان رقم می زنیم، بلکه متعاقباً آن تصویر کیهان، به نوبه ی خود ما را دگرگون می سازد.

هیچ علمی هرگز جهان نگری نیست، بلکه وسیله و ابزار آنست. آیا کسی آن وسیله و ابزار را فراچنگ خواهد آورد یا نه؟ پاسخ به این پرسش، موقوف جواب به سؤال دیگریست و آن اینکه آن انسان مورد بحث، خود چه جهان نگری ای دارد؟ زیرا همه ی مردم برخوردار از نوعی جهان نگری اند. و در نهایت، آدمی دست کم صاحب جهان نگری ایست که تربیت و محیط بر وی الزام کرده است. مثلاً اگر این جهان نگری بگوید: برترین سعادت برای فرزندان زمین، شخصیت است ، همگی بی تردید و تأمل و از سر اطاعت و فرمانبرداری، به علم و نتائجش تمسک می جویند تا جهان نگری ای بسازند و خود را نیز. اما اگر یقین و معتقدات قلبی موروثی تعلیم دهد که علم وسیله نیست بلکه فی نفسه آرمان و هدف است، مردم از دستور یا شعاری پیروی خواهند کرد که از صد و پنجاه سال پیش، تنها دستور و شعار معتبر تلقی شده و در عمل، تقدم و رجحان یافته است. بعضی که تنها مانده اند، نومیدانه با این نحوه ی نگرش مخالفت ورزیده اند؛ نظری که آنان درباره ی کمال و معنای زندگی داشتند، ناظر به کمال شخصیت انسانی بود، نه متوجه کثرت وسایل فنی که به ممتاز گشتن یک جانبه ی گرایش یگانه ای، فی المثل میل دانائی، می انجامد. اگر علم فی نفسه هدف است، انسان، تنها علت وجودی آنرا داراست که همانا قوه ی عاقله است. اگر هدف هنر در خود هنر مستتر است، پس قدرت تصویرسازی و نمایش، تنها ارزش انسانی محسوب می شود و بنابراین قوه ی عاقله را کنار باید گذاشت. اگر مال اندوزی خود آرمان باشد، علم و هنر باید دکانشان را تخته کنند. هیچ کس انکار نمی تواند کرد که وجدان جدید، تقریباً به طرز یأس انگیزی میان این غایات بالذات پاره پاره شده است. و بدین گونه انسانها فقط صفات و کیفیات منحصر و اختصاصی را پرورش می دهند، یعنی خود به وسیله و ابزار تبدیل می شوند.

قوه ی عاقله، به تنهایی هرگز قادر نیست که کلیّت روان را دریابد و درک کند، چه بخواهیم و چه نخواهیم، سروکارمان با مفاهیمی است که از اشیاء در ذهن داریم و روان ما که مشتاق بیانی است تا جهانشمولی وی را منظور بدارد، همه ی آن مفاهیم را کاملاً شامل می شود.

عقل کار ویژه ای روانی از جمله کار ویژه های اساسی روان است، و بنابراین برای آنکه تصویری کامل از جهان عرضه بدارد، رسایی و کفایت ندارد. باید بر آن، دست کم احساس را افزود. و اما احساس غالباً متضمن معتقداتی یقینی غیر از باورهای عقل است، و همواره اثبات این که آن معتقدات، فروتر از باورهای عقل است، ممکن نیست.

باز باید بر سر ترسی که ما مغرب زمینیان از آن جانب (عالم ماوراء، جهان غیب) داریم درنگ و تأمل کنیم، و در واقع لازم است با قطع نظر از این که آن ترس واقعیتی حیّ و حاضر است، اذعان داشته باشیم که ترس مزبور، بی پایه و اساس هم نیست. ما در فهم ترس کودک یا آدم بدوی از اسرار جهان پهناور، هیچ مشکلی نداریم. و تحقیقاً در سراشیب درون وجودمان که هنوز به کودکی در مرحله ی تلجلج کلام ماننده ایم، دچار همان ترس می شویم. بدین گونه آن تشویش از دیگر سو را همچون هیجان و عاطفه ای ابتدایی احساس می کنیم، و گمان نمی بریم که آن تشویش و دلواپسی، ترس از جهانی است که برای ما نامرئی است. درباره ی این جهان غیب، حداکثر، پیشداوری های نظری ساده می کنیم و یا از آن تصوراتی خرافی داریم. حقیقتاً وضع و موقعیت مان دلپسند و خواستنی نیست: زیرا در برابر بعضی اشخاص فرهیخته نیز، حتی نمی توانیم لغت ناخودآگاهی را به زبان آوریم، بی آنکه بیدرنگ به تبعیّت از مذهب اسرار و معرفت سرّی، محکوممان کنند. پس باید اقرار کرد که ترس از آن جانب ، به میزانی که بینش عقلانی ما از امور با همه ی اطمینان های اخلاقی و علمیش که مردم با شور و حدت بسیار بدان چنگ می زنند و تمسک می جویند (تحقیقاً بدین علت که محل تردیداند)، زیر ضربات داده هایی که از آن سو فرود می آیند، متزلزل می شود، موجه است.

به نخستین نگاه پذیرش این امر که کارمایه (انرژی) و علاقه و رغبتی که وقف علم می کنیم، به دست انسان دوره های گذشته، صرف اساطیر می شده، چندان مقرون به حقیقت و صواب نمی نماید. اما این واقعیت، مبین تحول مستمر و شگفت انگیز اساطیر در دوران شکوفائی فرهنگ یونان است. و نیز منشأ بسی تغییرات و دگرگونی های نمایان، و تجدید گروه بندی های التقاطی، به صورتی آشفته و بی نظم و از سرگیری دائم آنها. فی الواقع در اینجا با جهان تخیلات که از منبعی درونی می تراوند و اشکال بی شمار گوناگون به خود می گیرند و هر دم تجدید می شوند، و گاه برجسته و تجسمی اند و گاه مبهم و تار و همواره بی اعتنا به قوانین حاکم بر توده ی اشیاء در واقعیت جهان خارج، سروکار داریم. ذهن انسان در دوران باستان، به علت فعالیت تخیلی محض وی، کانونی آرمانی برای آفرینندگی هنری بود. چنین می نماید که نکوشیده تا به طریقی عینی و دقیق و صحیح، چگونگی واقعیت را دریابد، بلکه اهتمام داشته تا آن جهان واقعیات را به طریق هنری و جمال شناختی با تخیلات و امیدهای ذهنی، سازگار سازد. معدودی از انسانهای دوران عتیق، دچار دلسردی و سرخوردگی ای شدند که بشریت جدید با شناخت نظریه ی جوردانوبرونو دایر به بی نهایت بودن کیهان و کشفیات کپلر، یافت.

برای مردمان ساده دل دوران باستان، خورشید، پدر قدرتمند آسمان و جهان، و ماه، مادر مهربان زاینده محسوب می شد. هر چیز فرشته ای خاص خود داشت، یعنی بهره مند از جان و حیات، مانند انسان یا شبیه برادر حیوان وی بود. همه چیز را به صورتی انسان نما و حیوان نما، به اشکال انسانی یا حیوانی، نمایش می دادند. حتی قرص خورشید، دو بال و چهار پا داشت تا گردشش به نحوی محسوس مجسم شود. بدین گونه تصویری از جهان، بسی دور از واقعیت ولی در توافق کامل با تخیلات و توهمات ذهنی، نقش بست.

فروید ویرانکاری بزرگ بود. اما با پایان یافتن قرن و در آستانه ی قرن جدید، آنقدر فرصت و مجال ویران سازی به دست آمد که حتی نیچه نیز برای آن کار کفایت نمی کرد. فروید به ویران سازی آنچه باقی مانده بود، پرداخت و آن کار را به نحو کامل انجام داد. وی بدگمانی سلامت بخشی در اذهان برانگیخت و بدین گونه به طور غیر مستقیم، معنای ارزشهای حقیقی را استحکام بخشید. و قسمت اعظم سرگیجه ی انسان نکوکار صالح که اذهان را تیره و تار ساخته بود، حال آنکه دیگر آن اذهان قادر به درک جزم گناه آغازین نبودند، به دست فروید زایل و درمان گردید. و امیدواریم که بربریت قرن بیستم، باقیمانده ی آنرا نیز به طور قطع از میان بردارد.

من بر آنم که تاریخ قادر به انجام دادن هر چیزی است و بلاهتی نیست که از آن سرزنده باشد. و اگر می توان کاری را با تعب و مرارت کمتر انجام داد، آنانکه کار را بر خود سخت و دشوار می کنند، جزء حمقا محسوب می شوند.

طی صد و پنجاه سال اخیر، ما بینش های عدیده ای از امور جهان شناختیم و همین دالّ بر بی اعتباری آنهاست، زیرا هرچه درمان بیماری ای دشوارتر باشد، داروهای بیشتری برای مداوای آن در دست است و هرچه داروها بیشتر شوند، هر یک از آنها، بیشتر مظنون و مشکوک است.

پایان قرن نوزدهم، برای ما آنقدر مواضع تردیدآمیز به میراث گذاشت که تردید نه تنها ممکن، بلکه بر حق و حتی سودمند بود، چون برای اثبات ارزش طلا، هیچ وسیله ای جز محک زدنش نیست.

به نظرم اشتباه شوم و منحوس جهان نگری اش که تاکنون حاکم بوده، اینست که خواسته حقیقت عینی معبتری باشد، و در نهایت دعوی کرده که به پای یقین علمی می رسد. نتائج این اشتباه را عقل بر نمی تابد، مثلاً اینکه خدای مهربان یگانه ای باید دادرس آلمانی ها و فرانسویان و انگلیسیان و ترکان و مشرکان باشد و به فرجام یار و یاور همه علیه همه.

اگر تصویری که از جهان می آفرینیم در ما اثری نمی گذاشت، ممکن بود به پنداری که ظاهری زیبا و آراسته و یا خصلتی مسرت بخش دارد، بسنده کرد و خرسند شد. اما شبهه ای که به خود تلقین می کنیم، در ما اثر می کند و در نتیجه با واقعیات، بیگانه و عقل باخته و سفیه و عاجز و بی عرضه می شویم. زیرا با تصویری فریبنده از جهان می ستیزیم و در برابر قدرت برتر واقعیت، از پای در می آئیم.

راحت و سلامت روان، پیوند مستقیمی با بینش هر کس از امور جهان دارد. شیوه ی هر کس در مفهوم سازی و تفکر و ساخت و پرداخت صور ذهنی، برای وی و راحت و سلامت روانش، حائز چنان اهمیت اساسی ایست که آدمی وسوسه می شود تا بگوید امور بسی کمتر آنچنانند که هستند و بسی بیشتر آنچنان که ما احساس می کنیم. اگر از شیء و یا موقعیتی، مفهومی ناخوشایند داشته باشیم، نشاطی که ممکن است در قبالش احساس کنیم، ضایع می شود و غالباً همین مسأله برای ایجاد مجموعی از مقتضیات که به حال ما چندان مساعد نیستند، کفایت می کند. برعکس اگر بتوانیم بعضی پیش داوری ها را وانهیم و بینش قبلی خویش را دگرگون سازیم، همه چیز برای ما تحمل پذیر و حتی ممکن می شود. پاراسلز (Paracelse) که در وهله ی نخست، پزشکی داهی بود، خاطرنشان می سازد که کسی که قادر به کاربست هنر نظریه پردازی نباشد، طبیب نیست. منظورش این بود که طبیب باید از بیماری بیمارش، بینشی داشته باشد و آنرا به بیمار خویش نیز بیاموزاند و همین بینش است که به طبیب امکان درمان کردن و به بیمار امکان درمان شدن می دهد و یا دست کم امکان تحمل کردن بیماریش را. و ازینرو می گفت هر بیماری، آتشی پاک کننده و عامل تطهیر است. پاراسلز با آگاهی و هشیاری، قدرت درمانی ای را که ممکن است بینش و جهان نگری ای دارا باشد، بازشناخت و به نحو گسترده ای به کار بست.

داشتن نوعی جهان نگری، به معنی پرداخت تصویری از جهان و خود است، و دانستن این که دنیا چیست و آدمی کیست. اما اگر این سخن را به معنای تحت اللفظی دریابیم، مبالغه کرده ایم. چون هیچکس نمی تواند بداند دنیا چیست؛ همچنین هیچکس نمی تواند بداند خود کیست. پس آن سخن به معنای cum grano salis است، یعنی بهترین شناخت ممکن. این بهترین شناخت ممکن، مقتضی کسب علم و دانایی است و طرد حدسیات بی وجه و تأییدات و احکام دلخواهانه و عقاید و آراء تحکم آمیز و برعکس مستلزم فرضیات استوار بنیان و نیز هرگز از یاد نباید برد که هر علم و دانایی، محدود است و در معرض خطا و اشتباه.

دنیا چهره عوض می کند tempora mutantur et nos in illis (زمانه دگر می شود و ما نیز دگر می شویم). ما فقط می توانیم تصویر یا چهره ی جهان را به صورت تصویری روانی (خیالبندی ذهنی) در خود، بیابیم و دریابیم و وقتی صورت جهان دگرگون می شود، دانستن این نکته با قطعیت که آیا دنیا تغییر پذیرفته یا ما و یا هر دو، همواره آسان نیست. صورت جهان هر لحظه ممکن است تغییر کند، همچنانکه تصوری که از خود داریم ممکن است همواره دگرگون گردد. هر کشف نو و هر فکر نو می تواند به جهان چهره ای نو بخشد. باید بدین نکته توجه داشت ورنه ناگهان مجبور می شویم در دنیایی خالی چون برهوت زندگی کنیم، زیرا در آن صورت خود، تفاله ی غیرقابل مصرف مراحل دانی شعور و وجدان گشته ایم. هر کس سرانجام روزی از قافله باز می ماند، اما لازم است که به سود زندگانی زاینده و جوشان، این لحظه حتی الامکان به تأخیر افتد، و این ممکن نیست مگر آنکه نگذاریم چهره ی دنیای ما متحجر گردد و ثابت ماند، بلکه برعکس هر معنی نو را بررسی کنیم تا بدانیم چیز نوی به تصویری که از جهان برای خود می سازیم، می افزاید یا نه.

هر جهان نگری تمایل غریبی دارد که خود را بازپسین حقیقت در جهان بداند، حال آنکه فقط نامی است که بر چیزها می نهیم. آیا در علم، بر سر این مطلب نزاع می کنیم که نام سیاره ی نپتون با خصلت آن جسم آسمانی مطابقت دارد و بنابراین آیا نامی است که برای سیاره ی مزبور مناسب است، یا نه؟ ابداً و ازینرو علم مافوق این اختلافات است و سروکارش فقط با فرضیات است. تنها ذهن بدوی، درست بودن نام را باور دارد. در قصه ی پریوار، می توان Perlinpinpin را با نامیدنش به نام حقیقی وی، هزار پاره کرد. در نزد مردم بدوی، رئیس نام حقیقی خود را پنهان می دارد و برای نیازمندی ها و کارهای هر روزینه، نامی ظاهری بر خود می نهد تا هیچکس نتواند با دانستن نام حقیقیش، ویرا طلسم و جادو کند. نام حقیقی خدایان را در مقبره ی فرعون مصر می نگاشتند و تصویر می کردند تا وی بتواند به نیروی دانستن نام حقیقیشان، بر آنان چیره شود. اصحاب قبالا (تفسیر عرفانی تورات) که نام حقیقی پروردگار را می دانستند، قدرت سحرآمیز مطلقی داشتند. خلاصه آنکه برای ذهن بدوی، نام، مؤید چیز یا معنا است.

اگر نمی خواهیم به عقب بازگردیم، باید جهان نگری نوین، از خرافه ی ارزشمندی عینیش چشم پوشد و دست شوید؛ باید اذعان داشته باشد که منظور، فقط تصویری است که به خاط روانمان رقم می زنیم و نه نامی سحرآمیز که به واسطه اش، بر اشیاء و امور عینی، مهر تأیید می زنیم. برای خود است که جهان نگری ای می پردازیم نه برای دنیا. چون اگر برای خود تصویری از کلیت جهان نیافرینیم، خود را نمی توانیم دید، گرچه روگرفت های امینی از همان جهانیم. ما فقط می توانیم خود را در آینه ی تصویری که از جهان ساخته ایم، به تمامی نظاره کنیم. فقط در کار خلاق و آفریده های خود است که کاملاً آفتابی می شویم و می توانیم کلیت خویش را بشناسیم. هرگز به جهان، تصویری جز تصویر خود نسبت نمی کنیم، اما آن کار برای بازیافتن و شناخت خودمان، دربایست است. زیرا انسان، مافوق هدف علم و هنر، فی نفسه، است؛ بلکه آفریننده ی ابزارهای خویش است.

جهان فقط فی نفسه و لنفسه، وجود ندارد، بلکه آنچنانکه بر من ظاهر می شود نیز هست. برتر از این، به راستی هیچ معیار و ملاکی در دست نیست که به دلالتش بتوان درباب، جهانی به حکم و داوری پرداخت که نمی توان آنرا در خود جذب کرد و به تحلیل برد. اهمال از عامل ذهنیت، در حکم مهمل گذاشتن شک و تردید سترگی است که همواره درباب امکان شناخت مطلق وجود دارد. و از آن رهگذر، گام در طریق مذهب تحصلی تهی و سطحی ای می نهیم که نقیصه ی سرآغاز قرن ماست و همزمان، به نخوت و تفرعن عقلانی، منادی احساسات ناهموار و ستبر، که خشونتی در عین حال ابلهانه و پر مدعا دارد، مبتلا می شویم. به علت غلو در ارزش هوش عینی، از اهمیت عامل ذهنی و معنای درون ذات یا فاعل شناسایی غافل می مانیم. اما فاعل شناسایی یا درون ذات کیست؟ انسان، و ذهن یا فاعل شناسایی، خود مائیم. از یاد بردن این حقیقت زیانبار است که ذهن و درون ذاتی هست که فاعل شناخت است و در نتیجه، هیچ شناخت و هیچ جهانی بدون وجود کسی که بگوید: می شناسم و بدین گونه حد ذهنی هرگونه شناخت را تعیین می کند، وجود ندارد.

بسی دانشی مردان، از داشتن نوعی جهان نگری احتراز می جویند، بدین بهانه که آن کاری علمی نیست. اینان مسلماً نمی دانند که با چنین اقدامی، به چه کاری دست زده اند. در واقع به میل و اراده، بر افکار رهنمای خود سایه ی ظلمت گسترده اند، و به بیانی دیگر، ذهن و وجدانشان فروتر و بدوی تر از مرتبه ایست که با استعدادهای خودآگاهشان مطابقت و تناظر دارد. نقادی و تشکیک، همواره دلیل هوشمندی نیست، برعکس، خاصه وقتی در سنگر تشکیک، همواره برای پنهان داشتن فقد جهان نگری خود پناه گیرند. غالب اوقات آنچه وجود ندارد، بیشتر جسارت اخلاقی است تا هوشمندی. زیرا نمی توان بدون شناخت خود، دنیا را شناخت و آدمی خود را چنان می شناسد که جهان را، و برای چنین کاری جسارت و شهامت کافی باید داشت. ازینرو نداشتن جهان نگری، همواره مصیبت زاست.

اگر به روحیه ی زمانه ی خود وقوف داشته باشیم، خواهیم دانست که به سبب استعانت و استمداد مفرط از روح، در ادوار گذشته، امروزه مایلیم که توجیهات و تبیینات را مرجحاً در نظام فیزیکی بجوئیم و این شناخت، نیش نقد ما را در باب کشش و تمایل مان، تیزتر و گزنده تر می کند. آنگاه به خود خواهیم گفت: به ظن قوی اکنون، اشتباهی خلاف اشتباه سابق که در حقیقت هر دو یکی است، مرتکب می شویم. ما در ارزش و اهمیت علل مادی مبالغه می کنیم، و آنگاه می پنداریم که معما را گشوده ایم و کلید رازگشا را یافته ایم، چون بدین پندار، سرخوش و دلشادیم که بهتر از ذهن مابعدالطبیعی به شناخت ماده نایل آمده ایم. اما ماده به همان اندازه ی روح، مجهول و ناشناخته است. از علل غایی هیچ نمی دانیم. و تنها یا این اقرار، تعادل خود را باز خواهیم یافت.

آیا انسانها هرگز از اساطیر کاملاً رهایی می یابند؟ هر انسان می توانست با چشمان و حواسش ببیند و دریابد که دنیا مرده است و سرد است و بی نهایت است و هیچ کس تاکنون هرگز خدایی ندیده است که ضرورتی تجربی و عملی، وجودش را ایجاب و الزام کند. برعکس، خوش بینی غریبی درآکنده به خیالات و لامحاله دور از واقع بینی لازم بوده تا مثلاً مرگ فضیحت انگیز عیسی مسیح را تحقیقاً برترین رستگاری و در حکم نجات جهان بداند. بی گمان می توان محتوای اساطیر ابتدایی را به آگاهی کودک نرساند، اما هرگز نمی توان نیاز وی به اساطیر را زایل ساخت. جسارت ورزیده دعوی می کنم که اگر ممکن بود با نظم و اسلوب، هرگونه سنتی را در سطح زمین نابود کرد، تمام اساطیر و مذاهب بی شمار با ظهور نخستین نسلی که پس از آن امحاء به عرصه ی وجود می رسید، دوباره به بهترین نحو شکوفا می گشت. تنها افراد نادری قادرند اساطیر را در دورانی که نوعی عجب و رعونت عقلانی بر آن حاکم است، ابطال کنند. اما توده ی مردم هرگز از آن رهایی ندارند. مذهب اصالت عقل و خردگرایی عصر روشنگری سراسر، هیچ سودی نداشت، و فقط صورتی ناپایدار از اساطیر را نابود ساخت، نه غریزه ی خلاقیت را.

کافی است که مقتضیات، اندکی نامطمئن گردند تا ابهامات و غموض سحرآمیز طبیعتاً جان گیرند. زیرا آئینها و مراسم ، در واقع، قوای عمیق هیجانی را به حرکت در می آورند؛ آنگاه یقین، تلقین به خود کورکورانه می شود و میدان دید روان؛ به نقطه ی ثابتی که در آن، تمام ثقل نیروی طوفان آسای ناخودآگاه ناظر به زدایندگی و امحاء (vis a tergo) متمرکز شده، محدود می گردد. از لحاظ عینی، این نکته صحت دارد که یقین بهتر از بی یقینی، در این کار توفیق می یابد.

آرمان واپس نگر، مادام که به ضابطه و قاعده ی سنت وابسته و وفادار است، همواره بدوی تر، طبیعی تر (به دو معنای نیک و بد واژه) و اخلاقی تر است. آرمان مترقیانه از آنرو که متوقع سرپیچی از سنت است، همواره انتزاعی تر، غیرطبیعی تر و غیر اخلاقی تر است. پیشرفتی که به نیروی اراده و به نحوی عینی و جبری حاصل آمده باشد، همواره تشنج آمیز است. حالت عقب ماندگی یقیناً به طبیعت نزدیک تر است، اما همواره در معرض بیم و خطر بیدارشدگی دردناک وجدان است.

من از مافوق واقعیت هیچ آگاهی ندارم. واقعیت شامل همه ی چیزهائیست که می توان دانست و شناخت. زیرا آنچه مؤثر و کارگر می افتد، واقعی است. اگر تأثیر عمل نباشد، چیزی مشاهده نمی توان کرد و در نتیجه در آن باره، هیچ چیز نمی توان دانست. پس فقط چیزی را که براساس واقعیت استوار است و نه مبتنی بر مافوق واقعیت و غیر واقعیت و مادون واقعیت، تأیید و تصدیق می توانم کرد، مگر آنکه این اندیشه به ذهن خطور کرده باشد که به نوعی، مفهوم واقعیت را محدود کنیم، آنچنان که فقط به بخش مشخصی از واقعیت کلی، بتوان صفت واقعی نسبت داد. این شیوه ی تفکری است که حس یا عقل مشترک نام گرفته، و زبان جاری، این محدودیت را متحقق ساخته و فقط واقعیت مادی یا عینی اشیاء محسوس را واقعی شناخته است، بی توجه به این امر که قوه ی درک و فهم، دربرگیرنده ی همه ی ممکناتی است که (جبراً) از داده های حواس حاصل نمی آیند. از این دیدگاه، هرچه مستقیم یا غیرمستقیم از جهانی دریافتنی برای حواس ناشی می شود و یا چنین می نماید، واقعی است. این محدودیت تصویر جهان، با یک رویه بودن انسان غربی مطابقت دارد.

دنیای انسان قرون وسطی بسی متفاوت بود! در آن روزگاران، زمین مرکز عالم به شمار می رفت، و قرار و سکونی جاودانه داشت و از جای نمی جنبید. خورشید، دور زمین می گشت با این نیت که به وی گرمی بخشد؛ انسان های سفیدپوست که همه فرزندان خدا، و مشمول محبت و عنایت ذات قادر متعال و برکشیده و پرورش یافته برای نیل به سعادت و نیکبختی جاوید محسوب می شدند، دقیقاً می دانستند چه کنند و چگونه باید عمل کنند تا از حیات زمینی ناپایدار و برزخی، به زندگانی ابدی سرشار از نشاط و شادی نایل آیند. برای ما تصور چنین واقعیتی، حتی در عالم خواب نیز ناممکن است. دیربازیست که علم طبیعت، این پرده ی خیال دل انگیز را دریده است. آن دوران، بسان روزگار جوانی که پسر پدر خود را زیباترین و قدرتمندترین مردان کشور می دانست، بسر آمده است. همه ی یقین های مابعدالطبیعی انسان قرون وسطی برای ما زایل شده و ما آنها را با متاع آرمان ایمنی مادی، راحت و آسایش عموم و انسان دوستی، سودا کرده ایم. آنکه هنوز امروزه آرمان گذشته را دست نخورده حفظ کرده، برخوردار از خوش بینی ایست که نظیرش را کمتر می توان یافت.

ممیزه ی انسان بدوی – به علت قرب جوارش با غریزه بسان حیوان – گریز و بیزاری از دگرگونگی و نوشدگی (misonéisme) و وابستگی به سنن است. به زعم ما، عقب ماندگیش دردناک است – چون ترقی را می ستائیم! اما اگر گرایشمان به پیشرفت و ترقی، تحقق انبوهی از زیباترین آرزوها را ممکن می سازد، از جهتی دیگر، دیون پرومته به نحو مخوفی افزایش می یابد که گهگاه باید به اقساط، به صورت فجایع و مصایب هائل، پرداخت شود. نوع بشر، دیرزمانی خواب پرواز دیده و اکنون کارش به بمباران های هوایی کشیده است! امروزه ایمان مسیحی به عالم ماوراء را ریشخند می کنند و اما همان طعنه زنان، چنگ به دامان اوهامی (chiliasme) زده اند که صد بار از تصور عالم عقبی، یعنی حیات سعادتمند پس از مرگ، خردگریزتر است.

بی گمان انسان، ماشینی عندالاقتضاء قابل تغییر برای آنکه در راه نیل به هدفهایی مختلف به کار افتد، ولی با همان نظم پیشین گرچه به نحوی پاک متفاوت کار کند، نیست. انسان همواره، تمام تاریخ خود و تاریخ نوع بشر را در درون خویش دارد. و عامل تاریخی، معرف نیازی حیاتی است که باید با صرفه جویی عاقلانه ای آنرا برآورده ساخت. لازم است که گذشته ی تاریخی، در چیزهای نو بیان شود و به نحوی، زیست کند. بنابراین همسانی کامل با شیء، با اعتراض اقلیت ستمدیده ی دوران گذشته و چیزی که از آغاز وجود داشته، روبرو می گردد.

***

وجود آدمی (حتی) وقتی بدانیم که همه ی عوامل متشکله اش از کجا می آیند، هنوز به تمامی شناخته و فهم نشده است. و اگر چیزی جز این نمی بود، امکان داشت دیرزمانی پیش از این، مرده و روی در نقاب خاک کشیده باشد. اما حتی با دانستن همه ی این نکات، هنوز ویرا به عنوان موجودی زنده نشناخته ایم، زیرا زندگانی تنها گذشته ندارد، و تبیین و توضیح حیات (آدمی)، صرف باز آوردن دیروز به امروز و ردّ و ارجاع حال به آنچه بود، نیست. زندگانی، فردایی هم دارد، امروز را زمانی فهم می توان کرد که بتوان بیرنگهای وجود آتی را به مفاهیمی که از گذشته به ما رسیده، پیوست. این امر در حق تمام مظاهر حیات و حتی در مورد علامات بیماری، صادق است.

روان شناسی به ما می آموزد که به یک معنا هیچ چیز کهنه، هیچ چیز میرایی به طور قطع و یقین، در روان وجود ندارد: حتی در گوشت تن پولس قدیس، تراشه ای، خرده و شکسته ای، چیزی از گذشته (ذره ای ناخالصی، بسان خاری که در تن خلیده باشد)، باقی مانده بود. (۳) موقعیت آن کس که از چیزهای نو و آشنا می پرهیزد و به گذشته باز می گردد، بسان وضع و حال کسی است که با نو یگانه می شود و از گذشته می گریزد. میان آن دو فقط تفاوتهای ظاهری هست: یکی با گذشته بیگانه شده و دیگری با آینده. اما علی الاصول، هر دو یکسان عمل می کنند: یعنی در حفظ و ایمن نگاه داشتن ذهن محدود خود می کوشند، به جای آنکه آن قالب تنگ را از راه تعارض و تقابل ضدین بشکنند و بدین گونه، وجدان گسترده تر و والاتری بیابند.

آیا چیزی زیباست برای آنکه من زیبا می دانمش؟ یا زیبایی عینی اشیاء مرا وادار به تمیز آن زیبایی می کند؟ اذهان و عقول سترگ کوشیده اند بدانند که خورشید مقدس، جهان را روشن می کند یا چشم انسانی که در خور و قابل خورشید است؟ انسان دوران کهن به خورشید اعتقاد می ورزد و انسان متمدن، مادام که درد و غم شاعران را نداشته باشد و تا آنجا که بتواند کم بیندیشد، به دیدگان. وی باید به روح زدایی از ساحت طبیعت بپردازد تا بتواند بر آن سلطه یابد و این بدین معنی است که دست کم وقتی می کوشد تا به عینیت دسترس یابد، همه ی مسئولیت اسنادات (فرافکنی های) انسان دوران کهن را به گردن می گیرد.

خودآگاهی برای کشف نظمی در هاویه ی موارد انفرادی آشفته که دنیا را انباشته و سپس برای ایجاد نظم و نسق و برقراری انتظام و هماهنگی امور، دست کم در حوزه های انسانی، به خرد نیاز دارد. گرایش پسندیده و سودمند ما، قلع و قمع هاویه ی خردگریزی در خود و بیرون از خود، تا حد ممکن است. ظاهراً در این کار سخت مبالغه و افراط کرده ایم. عقل باخته ای روزی به من گفت: دکتر، شب گذشته با داراشکنه (sublime) به گندزدایی تمام آسمان پرداختم و با این همه، در آن خدایی نیافتم . این تقریباً اتفاقی است که برای ما نیز پیش آمده است.

نسل بعد چه واکنشی در قبال فردگرایی ابرمرد نیچه خواهد داشت؟ واکنشش تاکنون، اشتراک گرایی (collectivisme)، سازماندهی توده های مردم، گردآوری خلایق به صورت دسته های گله و رمه tam ethice quam physice – چه روحاً و چه جسماً – بوده است که هیچ شباهت و وجه مشترکی با آنچه تاکنون مرسوم بوده، ندارد. از سویی خفقان شخصیت و از سوی دیگر مسیحیتی ناتوان و شاید میرا از زخم مرگباری که برداشته. اینست ترازنامه ی بی تلبیس و تدلیس زمانه ی ما.

وقتی برای فردی در زندگی حادثه ای روی می دهد، و عکس العملش در برابر آن واقعه، چنان تأثیر مفرطیست که گویی تنها کسی است که با آنگونه پیشامد روبرو شده، حال آنکه سانحه ی مزبور در واقع تجربه ی کاملاً عمومی زندگی است، رفتارش آشکارا نادرست، یعنی زیاده از حد شخصی است و به همین علت وی را از جمع مردمان بیرون می برد. همچنین لازم است شعوری به حال و اکنون داشت که نه فقط شخصی، بلکه مافوق شخصی نیز باشد و استمرار تاریخی را دریابد و منظور بدارد.

اکنون ثمرات تربیت قرن نوزدهم را می بیند. در آن روزگار، کلیسا ایمانی کور به نوجوان تعلیم می کرد و دانشگاه، مذهب اصالت عقل خردگرایانه ای، و حاصلش این شد که امروزه حجت ایمان و برهان خرد، متقابلاً یکدیگر را می فرسایند و انسان جدید که از اصطکاک آراء به ستوه است، می خواهد شخصاً به تجربه بداند که اشیاء چه چیز به وی می آموزند. این گرایش، به راستی، دری بر عالم ممکنات بیمناک می گشاید، ولکن با اینهمه اقدامی جسارت آمیز است که نمی توان بدان نظر التفات نداشت. این اقدام گستاخانه ی روح و ذهن جدید، از سر هوی و هوس اتخاذ نشده، بلکه اهتمامی است زائیده ی عمیق ترین پریشانی و سرگشتگی روانی برای کشف مجدد وحدت حیات و معنایش، در پرتو تجربه ای اصیل، بی پیشداوری و سبق ذهنی.

زندگی، شگفت و حائز اهمیت است. و مردم اگر از چیزی به خنده نیفتند و در باب چیزی دیگر اندیشه نکنند، آنگاه زندگی بی نهایت مبتذل و همه چیز به غایت کوچک و خرد می شود و دیگر، چیزی جز معنای حقیر و ناچیز یا لایعنی وجود نخواهد داشت. در حقیقت هیچ چیز (به تنهایی)، بر معنایی دلالت نمی کند زیرا آنگاه که انسان اندیشمندی نبود، کسی نیز برای تفسیر پدیده ها، وجود نداشت. تنها آنکس که چیزی درنمی یابد، نیازمند شرح و تفسیر است. تنها آنچه غیرقابل فهم است، بدان که معنایی دارد. انسان در دنیایی که در نمی یافتش، به خود آمد و بیدار شد. ازینرو می کوشد تا تفسیرش کند. زیرا در هر هاویه، کیهانی و در هر بی نظمی، نظمی پنهان، و در هر خودسری قانون ثابتی هست.

بخش عظیم دریافت ما از اشیاء، به طور قطع موقوف به نحوه ی مشاهده ی آنها و نه مقید و مربوط به ذات خود آنهاست. چیز خرد معنی داری، بی نهایت بیش از اقدام بزرگی فاقد معنا، به تجربه کردنش می ارزد.

***

شرق، دریافت دیگری که گسترده تر، ژرف تر و والاتر است، عرضه می دارد: دریافت از راه حیات. این دریافت هنوز به طرز مبهمی شناخته است، و شناختی است که به نوعی احساس توهم انگیز می ماند و به زبانی که از آفاق مذهب اقتباس شده بیان می شود؛ ازینرو (عموماً) علاقه دارند که دانایی شرقی را مردود بدانند و در واقع آنرا جزء قلمرو تاریک ایمان و خرافات محسوب می دارند. و بدین گونه خصلت تحصلی و اثباتی شرق را کلاً نادیده می گیرند. چون آن دانایی، ابداً دل آگاهی های عاطفی و احساسی و عرفانی و مبالغه آمیز زهاد و نساک دنیای قدیم و اذهان تهی که پهلو به پهلوی حالات بیمارگون می ساید نیست، بلکه نظرات عملی نخبگان عقول چینی است که هیچ دلیلی برای دست کم گرفتن آنها نداریم.

هر چیز برای آنکه وجود داشته باشد به ضدّ خود محتاج است، ورنه آنقدر بیرنگ می شود که ناپدید می گردد. من (نفس) محتاح خود (هویت) است و برعکس. روابط متغیر میان این دو قوه، نمودگار قلمروی تجربی است که شناخت شهودی و اشراقی شرق به درجه ای که برای انسان غربی تقریباً دست نیافتنی است، در آن کاوش و پژوهش کرده است. فلسفه ی شرق، که با فلسفه ی غرب بی نهایت تفاوت دارد، هدیه ایست به غایت ارزمند، اما برای نگاه داشتنش ، نخست باید آنرا به دست آورد.

انسان غربی توسط ده هزار چیز که دورش کرده اند، طلسم شده و به اسارت افتاده است. آنها را یک به یک می بیند، بندی من (نفس) خود و اشیاء است و از ریشه ی عمیق وجود، ناآگاه. انسان شرقی برعکس دنیای اشیاء و حتی من (نفس) خود را چون رؤیا می بیند؛ ریشه هایش در ارکان و مبانی اولا است که با چنان قدرتی وی را به خود می کشند که تعلقش به دنیا کاملاً نسبی است، آن هم به درجه ای که دیگر برای ما، مدرک و قابل فهم نیست.

غرب همواره جویای بر شدن است، و شرق طالب فرو شدن و ژرفا. چنین می نماید که واقعیت خارجی با گوهر جسمیت و ثقلش، اروپایی را عمیق تر از هندو در چنگ خود می گیرد. ازینرو اروپایی می کوشد بالا رود تا به فراز دنیا رسد، حال آنکه هندو از سر میل و رغبت، به ژرفای مادرانه ی طبیعت باز می گردد.

هرگز مسیحی در عالم مشاهده و مراقبه نخواهد گفت: من مسیحم ، بلکه همنوا با پولس قدیس اقرار خواهد کرد: من نیستم که زیست می کنم، بلکه مسیح در من حیات دارد ؛ اما سوترا (Sûtra) می گوید: تو تمیز خواهی داد که همان بودائی . در حقیقت هر دو حکم یکی است. زیرا بودایی مذهب بدین مرحله از شناخت، زمانی می رسد که خود، آناتمن (anatman) یعنی بی خود (فاقد هویت) شده باشد. اما در بیان، اختلاف عظیمی هست: مسیحی از طریق مسیح (in Christo) به آرمان خود می رسد، و بودایی اذعان دارد که بوداست؛ مسیحی از عالم خودآگاهی ناپایدار و شخصی، رخت بیرون می کشد؛ اما بودایی همواره در قعر جاوید طبیعت درون که در دیگر اعترافات هندوان، وحدت و یگانگیش را با الوهیت یا وجود کلی باز می بابیم، آرمیده است.

اگر ارزش غایی (مسیح) و بی ارزش غایی (گناه)، خارج از ما باشند، پس روان تهی است: یعنی فاقد والاترین و شریف ترین و نیز پست ترین و ژرف ترین چیزهایی که هست. سلوک شرقی (و خاصه سلوک هندو) در این باره طور دیگری است: می گوید بهترین و بدترین، نمط عالی و شناعت و رذالت، همه در نفس (استعلا جوی) آدمی نهفته است. بدین علت، معنای آتمن (Atman) یا خود (ذات، هویت)، به نحو نامحدودی، بسط و گسترش می یابد. حال آنکه در نزد انسان غربی برعکس، ارزش خود (ذات، هویت)، به نقطه ی صفر، تنزل و سقوط می کند.

بودیسم ذهن هر قدر با اهمیت باشد، ابداً احتمال نمی توان داد که انسان غربی بتواند از آن برای فهم فرآیند دگردیسی های مذهبی، بهره برد. آنچه غرب برای این کار کم دارد، شرایط معنوی لازم است. چه کسی نزد ما در خود، اعتمادی مطلق به استادی والامقام و به تعلیمات غیرقابل فهم وی، سراغ می تواند کرد؟ این شناخت قدر و قیمت شخصیت انسانی والا، فقط در شرق وجود دارد. چه کس می تواند لاف آن زند که به ثمره ی نامتعارف نوعی دگردیسی و تبدیل مزاج، چنان اعتقادی دارد که چندین سال از عمر خویش را در راه سخت دست یابی به چنان آرمانی فدا خواهد کرد؟ سرانجام که (در غرب) به خود جرأت داده مرجعیت استحاله ای خلاف اصول راست کیشی را در زندگی، به گردن خواهد گرفت؟ مگر کسی که چندان شایسته ی اعتماد نیست و بنا به دلایلی که شاید ناشی از بیماری است، طالب جذب (و به خود کشیدن) مفرط مردم است. چنین کسی در نزد ما، از فقد پیرو و هواخواه نخواهد نالید. اما اگر استاد تکلیف و وظیفه ای سخت، چیزی غیر از یاوه گویی و مهمل بافی، الزام کند، آنگاه اروپائی دستخوش شک خواهد شد، زیرا راه دشوار تحقق و شکوفایی ذات وی، در نظرش، به اندازه ی هادس (دوزخ Hades) تیره و تار و اندوه بار خواهد نمود.

بودیسم بنفسه از جوهر یوگا که کهن تر از اصلاحات بوداست زاده شده. آنکه جویای فهم هنر و فلسفه و اخلاق هند از طریق باطن است، باید با این جوهر، سازگاری و هماهنگی داشته باشد. عادت مادر فهم امور از طریق ظاهر و برون، در اینجا کارساز نیست و کامیاب نمی شود، زیرا با ذات معنویت هندو نمی خواند.

وجدان غربی به هیچ وجه وجدان مطلق نیست. مقید به تاریخ و محدود به جغرافیاست و فقط نمایشگر بخشی از بشریت است. وجدان ما نباید به زیان وجدان های متفاوت گسترش یابد، بلکه آن گسترش باید با رشد و نمو عوامل و عناصر روان خودمان که شبیه عوامل و عناصر روان دیگران است، تحقق پذیرد، همچنان که شرق نیز مجبور است فن و علم و صنعت ما را نادیده نگیرد. هجوم غربیان به شرق و اشغال آن، اقدام خشونت آمیزی بوده که با وسایل و امکانات قدرتمند صورت گرفت، و چون هر مزیت مبتنی بر وظیفه ای اخلاقی است که آنرا تعدیل می کند، آن تسخیر و اشغال، وظیفه ی فهم روح شرق را بر ما الزام کرده است. و شاید این کار بیش از آن که گمان می بریم برای ما لازم و ضرور باشد.

هرگز بدین خیال نیستم که امتیاز عظیم عقل غربی را دست کم گیرم؛ عقل شرقی در قیاس با آن باید کودکانه تلقی شود. اما اگر می توانستیم کار ویژه ی دوم یا حتی سوم از کار ویژه های روان را به شرف و فضیلتی برابر با آنچه در حق عق کرده ایم ارتقاء بخشیم، آن وقت غرب می توانست کاملاً انتظار داشته باشد که از شرق بسی پیشی گیرد.

اشتباهی که معمولاً غربی مرتکب می شود اینست که بسان آن دانشجوی پندپذیر و اندرز نیوش شیطان در فوست، با تحقیر و کوچک شمری علم، به آن پشت می کند و با ذوق تصنعیش برای سکر و حال شرقی، اعمال یوگی را طابق النعل بالنعل ذلیلانه مورد تقلید قرار می دهد. و بدین گونه تنها زمینه ی استوار روح غربی را ترک می گوید و در ابهام کلمات و مفاهیمی که هرگز از مغز اروپائیان نمی تراود و نیز به طرزی سودبخش مرکوز ذهن غربی نمی تواند شد، گم می شود.

هیچ اشتباهی بزرگتر از این نیست که بگذاریم غربی مستقیماً به تمرین های یوگی بپردازد، چون تمرین هایش در گرو اراده و خودآگاهی وی خواهد ماند، و بدین گونه خودآگاهی دیگر بار رویاروی ناخودآگاهی تقویت خواهد شد، و بنابراین نتیجه ای حاصل می آید که تحقیقاً می بایست از آن اجتناب کرد. و ثمره ی همه ی این اشتباهات، افزایش روان نژندی است. از تأیید مکرر این نکته که ما شرقی نیستیم و بنابراین در این قبیل امور، پایگاه و مبدأ حرکتمان متفاوت است، نباید باز ایستاد.

یوگی اندیشه های دقیقی درباب آنچه به دست باید آورد، دارد و هر کاری که برای نیل به هدف برگزیده اش باید کرد، می کند. اما نزد ما مذهب اصالت عقل و خردگرایی و مذهب اصالت اراده، چنان قدرت های روانی خطرناکی هستند که در روان درمانی باید حتی الامکان از اختیار آن گونه هدف ها، اجتناب ورزید.

آنکه توفیق می یابد از هر لحاظ از اروپا چشم بپوشد و دست بشوید، و به راستی یوگی شود، با همه ی عواقب اخلاقی و عملی ای که مقتضی چنین گذشتی است، و در وضع و حالت گل لوطس (Lotus) بر تخته پوست گوزن یا آهو، زیر انجیربن هندی (banyan) گردآلودی ناپدید گردد، و عمر خویش را در نیروانایی بی نام و نشان به پایان برد، به چنین وجودی باید بگویم که نباید از فهم غربی خویش بگذرد، برعکس باید آنرا وسیله قرار دهد تا بدون تقلید و با احتراز از احساسات مبالغه آمیز تصنعی، بلکه شرافتمندانه، وظایف آمرانه ی خویش (به مصداق: این چاه و این ریسمان Hic Rhodus, Hic salta)، بتواند از یوگا هر چه را که عقل ما قادر به درک و فهم آنست، اخذ کند.

تقلید از شرق اشتباهی فاجعه آمیز است، زیرا کاری ضد روان شناسی است. و همانقدر سترون است که گریز مردم زمانه ی ما به مکزیک نو، و به جزایر نیکبختی ازلی در جنوب و به آفریقای مرکزی که در آنجا به جدّ نقش آدم بدوی را بازی می کنند، چون انسان غربی بدین گونه پنهانی از وظایف آمرانه ی خویش (به مصداق: این چاه و این ریسمان Hic Rhodus, Hic salta)، طفره می رود، زیرا منظور، تقلید از چیزی که ترکیبش برای ما بیگانه است و یا ادای مرسلین و مبلغین را درآوردن نیست، بلکه غرض بنیان نهادن تمدن غربی در جاست، تمدنی که به هزار درد مبتلاست و نیز جذب و صید اروپایی حقیقی، که در زندگی هر روزینه ی غربیش با مشکلات زناشویی و روان نژندی ها و اندیشه های اجتماعی و سیاسی نامعقول و گمراهی فلسفی، دست گریبان است.

گاه – خاصه وقتی در تاریخ به عقب باز می گردیم و به گذشته می نگریم – زمانه ی ما شباهت هایی چند با بعضی دوره ها دارد که امپراطوری های بزرگ و فرهنگهای والا، پس از آنکه به اوج اعتلا رسیدند، رو به افول اجتناب ناپذیر نهادند. اما اینگونه همانندی ها فریبنده اند، چون تجدید حیات و رستاخیز نیز وجود دارد. معهذا واقعیتی بیش از پیش صراحت می یابد و آن حالت برزخی اروپا میان آسیا در شرق و غرب انگلوساکسونی – آیا باید گفت غرب آمریکایی؟ – است. اروپا میان دو غول که شکل گیریشان هنوز ناتمام است، ولی در آنچه مربوط به ذاتشان می شود و از آن آگاهیم، بی واسطه معارض یکدیگرند، واقع است. اختلاف بین نژادها و آرمان های آندو، عمقی دست نیافتنی دارد. در غرب، رشد بی حساب اشتیاق اروپا به ترقی فنی و علمی، و در شرق، طغیان همه ی قوایی که در غرب، مانع از کشش به سوی پیشرفت می شود. قدرت غرب، مادی است و قدرت شرق، معنوی. (۴)

آرزوی تشفی ناپذیر دستیابی به قدرت سیاسی و اجتماعی و ذهنی و عقلی که با شوری ظاهراً سرکش، روان غربی، را مشوش می دارد، در شرق نیز به طرز مقاومت ناپذیری گسترش می یابد و بیم آن می رود که نتائج غیرقابل پیش بینی به بار آورد. در هند و سرزمین چین، بسیاری چیزها که روان قبلاً در بطنشان می زیست و می شکفت، نابود گشته اند. به یقین عرفی یا غیر دینی شدن تمدنی، ممکن است موجب پایان یافتن بسیاری مضرات شود که امحاء آنها به غایت مطلوب و سودمند و ثمربخش می نماید؛ اما از سوی دیگر، این پیشرفتها چنانکه واقعیات اثبات می کنند، به قیمت بسیار گزافی که همانند فقد فرهنگ معنوی است، به دست می آید.

از حکمت و عرفان شرق، حتی وقتی به زبان بی مثال و تقلید ناپذیرشان افاده ی معنی می کنند، بسیار نکات می توانیم آموخت. آنها نظایر و متشابهاتی را که در فرهنگمان هست ولکن از یاد رفته اند، یادآور می شوند، و توجه ی ما را به چیزهائی که بی اهمیت تلقی کرده پس می زنیم، یعنی به سرنوشت باطنی انسانیت، معطوف می دارند.

شوق وافر و فزاینده ی شناختِ معنویت شرقی باید برای ما بیانگر رمزی این واقعیت باشد که به برقراری ارتباط با آنچه هنوز باطناً برای مان غریب و ناآشنا است، آغاز کرده ایم. نفی مقتضیات تاریخی خودمان، دیوانگی است و مطمئن ترین وسیله برای ابتلای مان به بی ریشگی و بی خویشتنی نوین است. فقط با استقامت در پایگاه خود، می توانیم روح شرق را جذب کرده به تحلیل بریم.

***

شوخی با معتقدات زمانه ناروا و بیجاست، زیرا آن معتقدات، نوعی مذهب است یا بهتر بگوئیم اعتراف و ادای شهادت و اعتقادنامه ایست که از آن چیزی خردگریزتر نمی توان یافت، به علاوه این خصلت ناگوار و تحمل ناپذیر را دارد که می خواهد معیار غایی و نهایی هرگونه حقیقت قلمداد گردد و نیز مدعی است که از مزیت عقل سلیم برخوردار است.

درجات مردم، بی شمارست: کهنسالانی هستند که به هنگام مرگ هنوز کودکانی شیرخوارند، و حتی در سال مسیحی ۱۹۲۷، هنوز غارنشینانی، روزگار می گذرانند. حقایقی هست که حقیقتشان فردا آشکار می شود، و حقایقی که دی حقیقی بودند و نیز حقایقی که هرگز حقیقت نداشتند و ندارند.

در جماعت، لایه ی با اهمیتی هست که به نحوی کاملاً نسبی در زمان حال می زیند و هرگز در مسائل روز شرکت نمی جویند و مداخله ندارند. تا چه اندازه به مبارزه ی عقیدتی و نظری می پردازند؟ و این پیکار چند تماشایی فهیم و هواخواه و با التفات دارد؟ اشتغال خاطر چند زن، مسأله ی زنان است؟ از تمام زنان ساکن اروپا، تنها اقلیت ناچیزی در اروپای امروزی می زیند و آنان شهرنشینانی هستند که با رعایت قید احتیاط، سنخ انسانیشان به قدر کفایت پیچیده و غامض است. از این واقعیت گزیر و گریزی نیست؛ همواره شماره ی اندکی از مردم، روح و عقیده ی زمانه ی خود را به روشنی بیان می کنند. (۵)

وظایف با تغییر زمانه دگرگون می شوند و همواره پس از آنکه کار از کار گذشت، می توان با یقین و اطیمنان، تشخیص و تمیز داد که چه چیز می بایست می بود و نمی بود. در هر دوره، همیشه نبرد عقاید هست: جنگ، زاینده ی همه چیز است . تنها تاریخ به داوری می نشیند و فقط اوست که حکم می کند. حقیقت، جاودانه نیست، بلکه فقط طرح و برنامه ایست. حقیقت، هرچه جاودانه تر باشد، کمتر برخوردار از حیات و ارزندگی است: زیرا چون بدیهی است، دیگر نکته ای ندارد که بیاموزد و بگوید.

چیز نو همواره، قضیه ای ظنی و محل نظر است، و باید به محک تجربه آموزدش. این چیز نو ممکن است نوعی بیماری نیز باشد. ازینرو پیشرفت حقیقی فقط با حکم و نظر پخته، تحقق می تواند یافت. و قضاوت استوار، مقتضی تکیه گاه مستحکمی است که تنها شناخت خدشه ناپذیر آنچه بوده، می تواند آن را فراهم آورد. آنکه، ناآگاه از استمرار تاریخی، رشته ی پیوند با گذشته را می گسلد، بیم آن هست که تسلیم القائات بی بصیرت و کورکورانه و سرگشتگی هایی که هرگونه تازگی می آورد، شود.

شناخت اصل و ریشه به معنای گسترده ی واژه، پلی میان دنیای قدیم متروک و ناپدید گشته و دنیای فردا که هنوز نمی توان دریافتش، می افکند. اگر تجارب انسانی ای که نسلهای پیش اندوخته اند در اختیار نباشد، چگونه ممکن است فردا را دریافت و شناخت و نزد خود مجسم ساخت؟ بی آن تجارب، ما بی ریشه ایم و تکیه گاهی نداریم، و طعمه ی عاجز و دست و پا بسته ی آینده ایم.

کسی که قرون وسطی به وی راهها و امکاناتی رضایت بخش اعطاء می کند، هیچ نیازی به حال و تجارب آن ندارد. اما انسانی که در زمان حال می زید – به هر دلیل که باشد – نمی تواند بی تحمل خسارات شایان اعتنا، به سوی دورانی از ادوار گذشته باز گردد. غالباً این بازگشت، فداکاری و از خودگذشتگی برای تحقق آن هرچه باشد، کاملاً ناممکن است. انسان حال باید برای آینده بکوشد و وظیفه ی حفظ گذشته را به دیگران بسپارد. ازینرو وی نه فقط سازنده، بلکه ویران ساز نیز هست. او و دنیایش، در گرو صدفه و بخت و اقبال و پر از ابهام و ایهام اند. راه هایی که گذشته به وی نموده و پاسخ هایی که به پرسش هایش داده، در برابر الزامات و ضروریات و دردها و رنجهای زمان حال کفایت نمی کنند. راههای قدیمی راحت و سهل، ناپدید شده اند، امکانات نوی پدیدار گشته اند یا خطرات جدیدی که گذشته نمی شناخت شان، ظهور کرده اند. مثلی می گوید تاریخ به ما هیچ نمی آموزد، بر این گفته باید افزود که درباره ی مسأله ی حال نیز هیچ سخنی نمی گوید. راه نو باید در سرزمینی بکر، بی هیچ سبق ذهنی و تصور قبلی و غالباً – دریغا – بی هیچ رحم و شفقت، احداث شود. (۶)

معاصران گمان نمی برند و نمی دانند و در نمی یابند که وجد و سرور و جوش و خروشی آشکارا مبالغه آمیز، کمتر زاده ی بنیه و مزاج شخصی است و بیشتر از منابع هنوز ناشناخته ای که در دورانی نو می جوشند، می تراود. هم عصران نیچه هیجان آتش ریز وی را با بدگمانی و عداوت می نگریستند… در آینده هنوز دیرزمانی ازو سخن خواهند گفت! آیا حتی پاراسلز را چهار قرن پس از مرگش، با حق شناسی و سپاس، از خاک بیرون نکشیدند و نکوشیدند به وی مدد کنند تا در دوران جدید دوباره زاده شود؟

به اعتقاد من وظیفه ی تمام کسانی که در انزوا و انفراد به راه خود می روند، اینست که کشفیات خویش در طی سفر تجسسی را به آگاهی جامعه برسانند، چه آن یافته ها چشمه های خنک برای تشنگان باشد و چه بیابان خشک اشتباهی عقیم. در احتمال نخست، به همسایه کمک می کنند و در احتمال دوم، به وی هشدار می دهند. وانگهی نظر انتقادی مشتی هم عصران پراکنده نیست که درباره ی حقیقت یا خطای کشفیات نوین، حکم و داوری خواهد کرد: این وظیفه به دوش آیندگان است. چیزهایی هست که هنوز حقیقی نیستند و شاید حق ندارند که حقیقی باشند، ولی ممکن است که ورق برگردد. پس هر که سرنوشتنش اینست باید به راه خود رود، تنها متکی به امیدهای خویش، با دیدگانی باز و شعور و وقوف به انزوا و تنهایی خود و خطرات و پرتگاه هایش.

اندیشه های نو اگر نشأه انگیز نباشند، علی العموم دست کم باید نسلی بپایند تا حق اهلیت یابند. در مورد مفاهیم روان شناختی جدید، این قرنطینه بی گمان بیشتر طول خواهد کشید، زیرا هر کس در این زمینه می پندارد واجد صلاحیتی است که مرجعیت دارد.

سلوک مردم امروز چنان است که نگاهی تحقیرآمیز به میغ خرافات و باورهای قرون میانه یا بدوی می اندازند و نمی دانند که سراسر گذشته، در طبقات پائین آسمان خراشی که خودآگاهی خردگرای مانرا با آن برابر می توان کرد، زنده است و باقی. روح مان اگر از لایه های زیرین محروم گردد، در خلاء معلق می ماند: و آنگاه شگفت نیست که عصبی مزاج شود. تاریخ راستین روح ما در کتابهای عالمانه نگاشته نشده، بلکه در سازمان زنده ی روان هر کس، حک و ثبت است.

نوشدگی های عظیم هرگز از بالا نمی آید، بلکه همواره از پائین نشأت می یابد؛ درختان از آسمان به زیر نمی آیند، بلکه از زمین می رویند، گرچه دانه هایشان در گذشته از آسمان فروافتاده است. زیر و رو شدن جهان ما با دگرگونی وجدانمان یگانگی دارد. همه چیز نسبی و بنابراین محل شک است، و در حالیکه وجدان دو دل و نامطمئن، این جهان ناپایدار را که آوازه ی پیمان نامه های صلح و دوستی و دموکراسی و دیکتاتوری و کاپیتالیسم و بلشویسم در آن می پیچد، می نگرد، اشتیاق روان اوج می گیرد و در همهمه ی شک و بی یقینی، پاسخی می جوید. و تحقیقاً لایه های تاریک مردم، یعنی خاموشانی که بارها ریشخند شده اند، ولی کمتر از گلان سرسبد جماعت به سلاح پیشداوری آکادمیک زخمگین گشته اند، کسانی هستند که به نیروی فشار ناخودآگاه روان تن در می دهند.

اندیشیدن در طریقی غیر از نحوه ی تفکر امروزی، همواره بوی عدم حقانیتی می دهد که بیجا و ناوارد است، و حتی چیزی تقریباً ناصواب، بیمارگون و کفرآلود محسوب می شود و بی خطر اجتماعی برای کسی که این چنین ابلهانه برخلاف جریان شنا می کند، نیز نیست.

نفی گذشته و تنها به زمان حال شعور و وقوف داشتن، سخافت محض است. امروز، فقط وقتی معنادار است که میان دیروز و امروز واقع باشد. امروز، فرآیندی است که از دیروز جدا می شود و به سوی فردا گام برمی دارد. آنکه امروز را بدین گونه دریابد، به حق خود را انسان عصر جدید می تواند گفت.

آنچه امروز نامیده می شود، لایه ی نازک سطحی ایست که در مراکز تجمع و سکنای بشریت ظاهر می گردد. اگر بسیار نازک باشد، بی اهمیت است، و اگر به قدر کفایت ستبر بود، آنگاه سخن از فرهنگ و پیشرفت به میان می آید و مسائلی ظهور می کنند که مشخصه ی هر عصر و دوران اند. (۷)

***

مسأله ای که در زمان حاضر مطرح می شود چیست؟ امروزه وقتی از مسأله ای عمومی سخن می گوئیم، از آنروست که آن مسأله در ذهن بسیاری انسانها هست. سرنوشت، افراد منفرد و پراکنده ای را که سرشت خاصی دارند، برمی گزیند تا به اقتضای طبیعت خویش، از نقیصه و مضرتی عمومی، در رنج و تعب افتند و در آن باره بحث و گفتگو کنند. ازینرو همواره فقط افراد منفرد و تک افتاده ای، مسائل عمومی را در می یابند و دست سرنوشت آنان را برگزیده تا به پرسش ها پاسخ گویند و به حل مسأله ای یاری دهند، بدین وجه که آنرا در زندگانی خاص خویش، بگنجانند و نکوشند تا از آن بگریزند.

اما چه کس به تمام و کمال صاحب این وقوف و آگاهی است که تاریخ، در کتابهای ضخیم یافت نمی شود، بلکه در خون ماست؟ اقلیتی ناچیز. (۸)

زمان عظمت و قدرتی دارد که مشاهده اش می توان کرد، و آدمی با قدرت و عظمت زمان، به قدرت و عظمت می رسد.

زندگانی جریانی است، ریزشی در (آبگیر) آینده و نه ابداً سکون و رکودی که به عقب بازگردد. بنابراین شگفت نیست که منجیان اساطیری، غالباً کودک – خدایانند.

وقتی مسیحیت نخستین بار اعلام داشت که رو به سوی آینده داشتن، اصلی است مایه ی نجات و رستگاری نوع بشر، این سخن، دارای معنای روان شناختی عمیقی بود. هیچ چیز را در گذشته تغییر نمی توان داد و چیزهای بس اندکی را در زمان حال دگرگون می توان کرد؛ برعکس آینده متعلق به ماست و قابل برای درک و احتمال برترین تنشهای قدرت حیات. دوران کوتاهی که جوانسالی نام دارد، آن ماست، و باقی زندگی، متعلق به فرزندانمان.

پی نوشت ها

۱٫ C.G.Hung. L”Ame et la vie, Paris, 1963, p. 357-387.

گزینه ای از نوشته های ک. گ. یونگ (م.).

۲٫ فیلسوف ایتالیایی که به اتهام الحاد زنده سوز شد (۱۵۴۸-۱۶۰۰) (م.).

۳٫ ظاهراً اشاره به تعصب پولس در یهودیت، پیش از گرویدن به دین مسیح و شکنجه کردن وی مسیحیان را و بعداً، به هنگام تبلیغ نصرانیت، نزاع وی که بیگانه می خواندنش، با پطرس، بر سر چگونگی انتشار دین نو است. ضمناً پولس در لغت به معنی کوچک است، و نام اصلیش در زبان عبرانی، شاؤل بوده است (م.).

۴٫ ترجمه ی دیگری از این بند در آمده است (م.).

۵٫ ترجمه ی دیگری از این بند درآمده است (م.).

۶٫ ترجمه ی دیگری از این بند درآمده است (م.).

۷٫ ترجمه ی دیگری از این بند درآمده است (م.)

۸٫ ترجمه ی دیگری از این بند درآمده است (م.)

منبع مقاله :

گوستاو یونگ، کارل؛ (۱۳۹۱)، جهان نگری، ترجمه: جلال ستاری، تهران: انتشارات توس، چاپ دوم

 


منبع: وب سایت rasekhoon.net

 

 

توجه : این مقاله توسط سیستم نرم افزاری واحد های وب سایت گردآوری شده است و محمد مکری زنجان ادعای مالکیت این محتوا را نداشته و صرفاً جهت ارتقای سواد عمومی منتشر گردیده است .محمد مکری زنجان یک وب سایت عمومی اطلاع رسانی میباشد. در صورتی که تولید کننده اصلی این محتوا میباشید و مایل نیستید در وب سایت محمد مکری زنجان این مطلب در دسترس عموم قرار گیرد لطفا از لینک ‘ ارسال گزارش ‘ زیر نسبت به ارسال درخواست خود اقدام فرمایید .
ارسال گزارش

  

  • تاریخ : ۷ام خرداد ۱۳۹۶
  • موضوع : خبری

غرب در رویارویی با مسائل دینی

جهان غرب با مرده ریگی که از حقوق رومی نصیبش شده و میراث مابعدالطبیعه اش که مبتنی بر اخلاق مسیحی یهودی تبار است و آرمانش در زمینه ی حقوق جاودانی بشر، با این تحول (۱) در قرن بیستم روبروست. (۲) غرب مضطرب از مواجهه با این مسائل، در خلوت و جلوت از خود می پرسد که چگونه می تواند این توسعه را متوقف سازد یا بازپس براند؟ بیزاری جستن از دیکتاتوری اجتماعی و مفتضح کردنش، یا اظهار این مطلب که وهم و سراب خیالی بیش نیست و یا اصول اقتصادیش معقول نیستند، آب در هاون کوبیدن است؛ و به علاوه اولاً به میزانی که غرب با صدور این احکام، فقط با خود سخن می گوید و براهینش منحصراً در این سوی پرده ی آهنین شنیده می شود، استدلالی استوار و متکی به پایگاهی مستحکم نیست؛ ثانیاً باید اذعان داشت و تصدیق کرد که هرگونه اصول اقتصادی را می توان به کار بست، اگر حاضر به قبول گذشت ها و فداکاری هایی باشیم که آن کار اقتضا دارد. فی المثل ممکن است هر اصلاح اجتماعی یا اقتصادی را عملی ساخت، اگر بگذاریم سه میلیون روستایی از گرسنگی بمیرند یا چندین میلیون کارگر را به بیگاری گیرند. چنین دولتی نباید واهمه داشته باشد که دچار بحران اجتماعی یا اقتصادی خواهد شد. دولت، مادام که قدرتش تزلزل پذیر نیست، یعنی دارای قوای پلیسی بسیار منضبط و مرفهی است، می تواند به مدتی نامعلوم، دوام آورد و حتی به میزانی که آن نیز نامعلوم است، بر قدرتش بیفزاید. چنین دولتی می تواند بدون توجه به بازار جهانی که به مقیاس وسیعی وابسته به مزد کارگران است، به تبع افزایش یا مازاد جمعیت، تقریباً به اراده و دلخواه، بر شمار کارگران بی مزد و مواجب بیفزاید تا قادر به رقابت باشد. خطر واقعی برای چنین دولتی، تنها از خارج، به صورت تهاجم نظامی، بروز می تواند کرد. اما این خطر، سال به سال کاهش می یابد، زیرا قدرت جنگی دول دیکتاتوری به نحوی مهار نشدنی، فزونی می گیرد، و نیز بدین علت که غرب به خود اجازه نمی تواند داد که با تهاجم، حس ملی منش و وطن پرستی تعصب آمیز مردم روسیه و چین را بیدار کند، چون این کار، اقدام نیک خواهانه اش را به راهی بن بست خواهد کشاند و دچار شکست خواهد کرد.

تا آنجا که قضاوت می توانیم کرد، تنها یک امکان وجود دارد و آن، انحلال درونی قدرت چنین دولتی است؛ اما برای حصول این مقصود، تنها باید به رشد و توسعه ی مستقلانه ی آن دولت اعتماد و توکل داشت.

حمایت یا مداخله از خارج، در حال حاضر، با توجه به اقدامات ایمنی و خطر عکس العملی ملی منشانه، کاملاً واهی است. دولت مطلقه، از نظر سیاست خارجی، ارتشی مرکب از مرسلین و مبلغین متعصب در اختیار دارد که به نوبه ی خود می توانند به پشتیبانی ستون پنجمی که در کنف حمایت قانون گذاران و انسان دوستانمان، بسر می برند و انتظار می کشند، متکی باشند. و این گروههای عدیده ی وفاداران که در بسیاری از جاهای غرب هستند، موجب تضعیف بس مشهود اراده و تصمیمات دول غربی می شوند.

برعکس، تأثیر و نفوذی که غرب می تواند در آنسوی پرده ی آهنین معمول دارد، برای ما نامشهود و غیرقابل وارسی است، به رغم این واقعیت که می توان گمان داشت که در شرق، نوعی مخالفت با دولت در میان توده های مردم وجود دارد. همواره مردمان صالح و درستکار و حق طلبی هستند که از دروغ و خودکامگی و استبداد بیزارند، اما پیشداوری نمی توانیم کرد که تا چه اندازه می توانند در نظام پلیسی حاکم، تأثیری تعیین کننده بر توده ها داشته باشند. (۳)

در برابر این وضع و موقع، غرب از خود می پرسد: علیه این تهدید چه می توان کرد؟ .

حتی اگر غرب دارای قدرت اقتصادی عظیم و بنیه ی دفاع نظامی سترگی باشد، آگاهی ازین واقعیات برای آرام کردن مان کافی نیست، زیرا می دانیم که بهترین توپ ها و قدرتمندترین صنایع، حتی با وجود سطح زندگی نسبتاً بالایی، برای جلوگیری از سرایت ناخوشی ای روانی که با تعصبی نظیر تعصب مذهبی مقوله ی فرقه گرایی انتشار می یابد، کفایت نمی کند. مردم همواره انگیزه و علتی برای ناخرسندی دارند. حتی اگر هر کارگر، اتومبیلی شخصی داشته باشد، باز پرولتر می ماند، و زندگانیش همچنان ناشکفته و تنگ و محدود خواهد بود. امکانات مادیش هرچه باشند، وی را خرسند نمی کنند: اگر اتومبیلی دارد، همسایه اش ممکن است دو اتومبیل داشته باشد و نیز دو گرمابه در منزلش.

در غرب، بدبختانه همواره توجه ندارند که تبلیغ ایدالیسم و خرد و دیگر فضایل ستودنی، حتی اگر با وجد و سرور بیان شوند، بی انعکاس می ماند.

آن نداها، نفحه ی سبکی است در کنار طوفانی که همانا اعتقادی دینی است، صرفنظر از هر شکلی که ممکن است آن اعتقاد داشته باشد و حتی اگر از صورت و هیئت اصلی خود نیز خارج شده باشد. ما با وضعی مواجهیم که به نیروی براهین خردپسند یا اخلاقی، بر آن چیره نمی توانیم شد. چون آنچه پیش آمده، طغیان قوا و تصوراتی هیجانی است که روح حاکم بر زمانه (یا بینش غیر دینی و عرفی زمانه از امور) آنها را برانگیخته است.

رویاروی این لگام گسیختگی، عقل و اخلاق، ناتوان اند. قطعاً بسیاری نیک اندیشان و خیرخواهان پنداشته اند که بهترین معجون برای درمان این درد و یا پادزهر مطلوب، ایمانی به همان اندازه قدرتمند ولی از نوعی دیگر، و خاصه از قماش غیر مادی یعنی معنوی است. سلوک یا وجه نظری دینی مبتنی بر چنین آرمانی، تنها حفاظ مؤثری خواهد بود که آدمی را از خطر سرایت بیماری واگیر روانی مصون بدارد. اما قید و شرط هایی از قبیل: شاید، می باید… می شاید که… ، نمودار ضعف و حتی فقدان ایمانی است که مشتاقانه طالب آنند. نه تنها در غرب چنین اعتقاد استوار و منسجمی قادر به سد کردن راه مرامی تعصب آمیز وجود ندارد، بلکه غرب که خود، پدر فلسفه ی مارکسیستی است، همان پیش فرض های روانی و استدلالات و آرمانهای مارکسیسم را به کار می برد.

قطعاً در غرب، کلیساها به طور عموم، از آزادی کامل برخوردارند، ولی از کلیساهای شرق، نه پرترند و نه خالی تر. و به طور کلی می توان گفت که بر تحولات سیاسی، هیچ اثری ندارند. و این تحقیقاً عیب فرقه های مذهبی (confessions) است که به عنوان نهادهای رسمی، می باید در عین حال به دو ارباب خدمت کنند: از سویی، وجودشان مدیون رابطه ی انسان با خداست، و از سوی دیگر در قبال دولت، یعنی دنیا، وظایفی دارند. و این ابهام و ایهام خود، مبتنی بر این حکم است که می گوید: سهم قیصر را به قیصر بسپارید و سهم خدا را به خدا و نیز به دیگر مواعظ کتاب عهد جدید، متکی است.

ازینرو طی نخستین قرون (مسیحی) و تا دورانی نسبتاً متأخر، از قدرت مبتنی بر حقوقی که خداوند اعطا فرموده ، مرجعیت و اقتداری که خداوند بنیان نهاده سخن می رفت، حال آنکه امروزه این بینش را رواج و رونق افتاده است.

کلیساها، ایمانی سنتی و همگانی موعظه و تعلیم می کنند که برای بسیاری از پیروانشان، به هیچ وجه بر تجربه ای باطنی و شخصی استوار نیست، بلکه منحصراً بر معتقداتی نیندیشیده مبتنی است که چنانکه می دانیم، به محض آنکه عنان فکر را رها می سازیم تا بازیگوشی آغاز کند، به سهولت بسیار زایل می شوند. در واقع برخوردی میان فحوای اعتقاد و دانش روی می دهد و ضمن آن، معلوم می گردد که غیرعقلانی بودن اعتقاد، دیگر قادر به پایداری در برابر عقلانیت دانش نیست. علتش اینست که ایمان، محصولی جایگزین نیست که بتواند فقد محصول اصلی یعنی تجربه ی باطنی را، به نحوی معتبر و مکفی، جبران کند. اگر تجربه ی باطنی نباشد، استوارترین اعتقاد نیز که همچون موهبتی از راه لطف و تفضل، به صورتی شگرف به کسی اعطاء شده، ممکن است ایضاً به نحوی شگرف ناپدید گردد. علی العموم اعتقاد، پدیده ای ثانوی است که بر داده ای اولیه مبتنی است، یعنی تجربه و ادارک چیزی که منقلبمان کرده و به ما pistis (4)، یعنی ایمانی الهام بخشیده که لامحاله بر آدمی الزام می شود. این تجربه، محتوای راستینی دارد که البته ممکن است بر وفق چشم انداز آموزه ی فرق مذهبی، تعبیر گردد. و به نسبتی که این امکان (شرح و تفسیر در فرق و ملل و نحل مختلف) بیشتر شود، امکانات بروز نزاع میان اعتقاد و علم و دانش فزونی می یابد (گرچه آن نزاع فی نفسه، بی معنی است و مورد ندارد). زیرا بینش فرق مذهبی، بس کهن و حاوی رمزپردازی شگفتی است که اساطیر در آینه ی آن رموز، انعکاس یافته است. این رمزپردازی اگر به معنای تحت اللفظی، تعبیر و تفسیر گردد، لامحاله با معرفت عقلانی، در ستیز و آویز می شود. فی المثل اگر رستاخیز مسیح را به معنای تحت اللفظی فهم نکنیم، بلکه به شیوه ای نمادی دریابیم، ممکن است به انحاء مختلف، چنان تعبیر شود که دیگر با مرتبه ی خرد، در نزاع و کشمکش نیفتد، بی آنکه چنین تعبیر و تفسیری، به زبان معنایی باشد که موردنظر است و رستاخیز می خواهد همان را بیان کند.

این ایراد که دریافت نمادین، امید مسیحی به حیات پس از مرگ را زایل می سازد، قابل قبول نیست، بدین دلیل که اعتقاد به زندگانی پس از مرگ، بسی پیش از مسیحیت وجود داشته، و در آن دوران برای پیدایی و پایندگی، نیازمند ضمانت معجزه ی عید فصح (Pâques) نبوده، است. خطری که امروزه وجود دارد، از هر زمان قطعی تر است و آن اینکه آموزه ی کلیسا به اندازه ای از اساطیری که کلمه به کلمه یعنی تحت اللفظی فهم می شود، فراهم آمده که مؤمنان بیش از پیش دست گریبان این وسوسه اند که روزنه های ذهنشان را بر آن ببندند، یعنی از پذیرفتنش کاملاً اجتناب ورزند. آیا زمان آن فرانرسیده که مضامین اساطیری (۵) مسیحیت را در چشم اندازی رمزی بنگریم، به جای آنکه بکوشیم دیدگاه رمزی را کور کنیم؟

امروزه گمان نمی بریم که استشعار عموم به توازی و تشابه قهری میان دین کلیسایی و دین مارکسیستی دولت، چه عواقبی خواهد داشت. استبداد و خودرأیی civitas Dei (6) مدینه ی الهی، که در انسانها حلول می کند، بدبختانه با تأله دولت که سردمداران جبهه ی مقابل می ستایندش، شباهت بسیار دارد، و استنتاجات اخلاقی (۷) Ignace de Loyola از سندیت کلیسا، بدین تقریر که برای حصول مقصود، هر وسیله ای خوب است، به طرزی بس خطرناک، پیش درآمد دروغ زنی به عنوان ابزار سیاست عالیه می شود. توقع در هر دو سو، تبعیت کامل از ایمان است. بدین گونه فرد، از آزادی، از آزادیش در برابر خداوند، به دست یکدسته، و نیز در برابر دولت، به دست دسته ای دیگر، محروم می ماند و در هر دو مورد، گورش را می کنند. بدینسان شیوه های مختلف و بس شکننده ی زندگی تنها موجود ذی حیات که بر ما شناخته است، یعنی فرد، در هر دو مورد، معروض خطر قرار می گیرد، هر چند نامش را در جدول منتظران زندگانی ای آرمانی، معنوی یا مادی، ثبت کنند. (۸) چند تن از افراد قادرند بر وفق این کلام حکیمانه عمل کنند که از فربه غیر، لاغر تو بهتر یا سیلی نقد به از حلوای نسیه ؟ به همه ی این عوامل، آن چنانکه پیشتر اشارت رفت، عنصر محلل و کاهنده ای افزوده می شود که اندیشه ی غربی، به طور کلی با بینشی که از امور دارد و همانند فلسفه ی دولت پرستی در حکومت های شرقی است، آنرا می پسندد، بینشی که روالی علمی دارد و از عصر روشنگری اقتباس شده و گرایشش به همسطح کردن و ایجاد موازنه از راه آمار و غایت مادی گرایی، شاخص و ممتاز است.

بنابراین غرب در بطن انشقاق سیاسی و فرقه گرایی مذهبیش، چه دارد که به فرد در عسرت و درمانگی، تقدیم کند؟ بدبختانه نه چیز قابلی، مگر انبوهی کوره راه که در نهایت همه به یک هدف که با آرمان مارکسیستی ابداً تفاوت ندارند، می انجامند. برای درک این مطلب که مرام کمونیستی از کجا این وثوق را در یقین خویش به دست آورده که زمان به سودش پیش می رود و جهان برای گروش به کمونیسم پخته و آماده است، نیازی به تلاش و تقلای عظیم فکری نیست. واقعیات ازین لحاظ، به زبانی روشن و گویا سخن می گویند. اینکه غرب شترمرغ وار رفتار کند و از مشاهده ی آسیب پذیریش امتناع ورزد، هیچ فایده ندارد.

هر کس که بنا به تربیتش خو کرده باشد که به طور مطلق تابع اعتقادی جمعی گردد، و بدین گونه از حق جاودانه ی برخورداری از آزادی، و نیز از وظیفه ی جاودانه ی مسئولیت فردیش بی نصیب ماند و چشم بپوشد، در ادامه ی راه خویش، و پایبند به عاداتش که دیگر طبیعتی ثانوی شده، با همان ایمان و فقدان روح انتقادی، در راهی قاطعانه متضاد، گام خواهد نهاد…

اگر ایدآلیسم دروغین وی در حق معتقداتش، عذر و بهانه ای دیگر و دست مایه ای بهتر و ملموس تر بیابد. همچنانکه، اخیراً شاهد بودیم چه شد قومی اروپایی که به داشتن فرهنگی والا شهره بود؟ به مردم آلمان ایراد می کنند که آن واقعه را فراموش کرده اند. بی گمان این ملامت بی پایه نیست، اما متأسفانه مانع از آن هم نیست که وقوع حوادث مشابهی در جای دیگر، امکان یابد. اگر چنین شود، یعنی اگر معاینه ببینیم که ملتی متمدن، مبتلا به مرضی واگیر شده که اعتقادی وجدانی و یک جانبه آنرا منتشر ساخته است، موجبی ندارد که رمیده و شگفت زده شویم. اجازه می خواهم که پرسشی بکنم: کدامند کشورهایی که بزرگترین احزاب کمونیست را دارند؟ چنین می نماید که ممالک متحده که [شگفتا چه دگرگونی و تغییر حالی! o quae mutatis rerum]، به تنهایی، ستون فقرات اروپای غربی است، ظاهراً به یمن پادزهری که صراحتاً و قاطعانه پذیرفته و به کار بسته، از مصونیت بهره مند است. اما تحقیقاً ممالک متحده نظر به آنکه آموزش و پرورش در آن سرزمین، اساساً تحت تأثیر بینشی ناشی از امور علمی و حقایق آماری است، و جماعاتش به علت ناهمگونی، برای استقرار در سرزمینی فاقد زمینه ی تاریخی، مشکلاتی دارند، شاید، بیش از اروپا، آسیب پذیر باشد. پرورش انسان دوستانه (با پشتوانه ی فرهنگ یونان و روم و عصر رنسانس) و تاریخی که تحقیقاً در این مقتضیات، به غایت ضرور و لازم است، در ممالک متحده، به هیچ وجه شکوفان نمی شود و در حاشیه می ماند؛ اما برعکس در اروپا، بسیار گسترش یافته است. منتهی بدبختانه اروپا آن را ناروا، به زیان خویش به کار می گیرد: به صورت خودپسندی ملی منشانه و تشکیک بازدارنده و دست و پا گیر. دو جناحی که جهان را بین خود قسمت کرده اند، هر دو غایت مادیگرانه و اشتراکی مشترکی دارند و هر دو فاقد چیزی هستند که بیانگر کلیت آدمی است و وی را می رهاند، ارتقاء می بخشد، می سازد، به اهتزاز در می آورد، حساس می کند؛ یعنی در یک کلام، وجود فرد آدمی را همچون معیار و واقعیت و توجیه حقانیت (آن واقعیت)، در مرکز جهان بر کرسی می نشاند.

اما برای پذیرش این اندیشه ی ساده تاکنون همه جا امتناع و تردیدهای بس شدیدی مشاهده می شود. و تقریباً به ضرس قاطع می توان گفت که تنها یقین واقعی که علی العموم و بی کم و کاست پذیرفته شده، تنزل ارزش فرد در قبال انبوه مردم است. البته می گویند که دنیای جدید، زین پس، جهان بشریت خواهد بود و بشر بر آسمان و دریا و خشکی چیره شده و سرنوشت تاریخی اقوام بسته به تصمیم و اراده ی اوست. افسوس که این تصویر غرورآفرین عظمت انسان، شبهه و پنداری بیش نیست و واقعیت که پاک متفاوت است، آنرا تعدیل می کند. واقعیت اینست که انسان، برده و قربانی ماشین هائیست که برای او، به تسخیر مکان و زمان می پردازند. قدرت های فنون جنگیش که می بایست وسیله ی حفاظت و ایمنی هستی مادیش باشند، به حد اعلا بر وی ستم می رانند و بیمش می دهند. آزادی معنوی و اخلاقیش، در بخشی از جهان، تا آنجا که ممکن است ضمانت شده، اما به موازات آن گمراهی مغشوشی تهدیدش می کند؛ حال آنکه در بخش دیگر جهان، آن آزادی از بین رفته، و حتی ذکرش نیز به میان نمی آید. سرانجام انسان که دعوی دارد سرور عناصر و در هر تصمیمش، مختار است، در باب خود مفاهیم و بینش هایی پرداخته و با ستایش بیان داشته که حیثیت هستیش را به بی حیثیتی و استقلالش را به سخن هزل شومناکی مسخ کرده است. همه ی فتوحات و مال و منال انسان ویرا بزرگ نمی کنند، بلکه برخلاف آنچه منطقی و متعارف می نماید، موجب کوچکی و حقارتش می شوند. سرنوشت کارگر تابع حکم تقسیم عادلانه ی ثروت ، نمایان ترین دلیل آنست: مزدی که برای سهیم شدن در کارخانه می پردازد، بی خویشتنی و از دست دادن مالکیت وجود خویش است؛ آزادیش در عمل را با اشارت در محل کار مبادله کرده است؛ و اگر به کار زنجیری طاقت فرسایی که استثمارش می کند، تن در ندهد، هرگونه وسیله ی بهبود وضع و موقعش را از دست می دهد: و اگر مطالبات و توقعاتی (انسانی یا معنوی) که از آن چارچوب سرریز می شوند، به زبان آورد، جوابی که به خوردش می دهند، مواعظ و جزمیاتی سیاسی است که احتمالاً بعضی آگاهی های فنی و حرفه ای نیز چاشنیش کرده اند. بی گمان، داشتن سرپناهی و خوراک روزانه ی (در خور) دواب، وقتی که حداقل مورد نیاز برای ادامه ی حیات هر لحظه ممکن است از وی بازپس گرفته شود، جزئیات بی اهمیتی نیستند.

پی نوشت ها

۱٫ توده زدگی (م.).

۲٫ فصل های ۲ و ۳ از کتاب Présent et Avenir (ترجمه ی فرانسه، ۱۹۶۲)، ص ۳۵-۷۱ از آخرین نوشته های کارل گوستاو یونگ در بازپسین سالهای عمر که در حکم وصیت نامه ی معنوی اوست. این کتاب با عنوان نفس ناشناخته (که نام اصلی آن نیست) به قلم آقای جاوید جهانشاهی، ترجمه و به سرمایه ی نشر پرسش، در سال ۱۳۶۷، در اصفهان، به چاپ رسیده است. معهذا نگارنده ی این سطور، ترجیح داد که ترجمه ی خود را در این مجموعه ی مقدمه مانند، منظور دارد (م.).

۳٫ حوادث اخیر لهستان و مجارستان نشان داد که مخالفت موجود، گسترده تر از آنست که پیش بینی می توانستیم کرد.

۴٫ در این متن، pistis به معنای کشف و وحی است. این واژه ی یونانی در کلیسای مسیحی شرق، برای افاده ی مفهوم ایمان، به کار می رود (یادداشت مترجم فرانسوی کتاب).

۵٫ این ملاحظه ی یونگ به نظر ما اساسی است. چنین می نماید که مفسران، تفسیر لفظ به لفظ را مبنای استوار و مطمئنی می دانند. اما اگر بپذیریم که مسیح به زبان تمثیل و به شیوه ای رمزی سخن گفته (و چگونه می توان چنین واقعیتی را قبول نداشت؟)، پس باید اذعان داشت که تفسیر تحت اللفظی، به رغم وثوق دروغینی که ظاهراً برای اذهان نازل و حقیر فراهم می آورد، راه ظهور خطرناک ترین سوءفهم ها را نیز هموار می کند (یادداشت مترجم فرانسوی کتاب).

۶٫ “mythologeme” واژه ای نوساخته در زبان خواص که به معنای مضمون اساطیری است (یادداشت مترجم فرانسوی).

۷٫ عارف و متأله ی اسپانیایی (۱۴۹۱؟-۱۵۵۶) (م.).

۸٫ در حین ترجمه ی این کتاب، به این کلمات گابریل مارسل (Gabriel Marcel) برخوردیم: … در مرتبه ی تنها واقعیت موجود که همانا واقعیت وجدانهای فردی است ، فیگارو، ۶۲/۱/۳۰ (یادداشت مترجم فرانسوی).

منبع مقاله :

گوستاو یونگ، کارل؛ (۱۳۹۱)، جهان نگری، ترجمه: جلال ستاری، تهران: انتشارات توس، چاپ دوم

 


منبع: وب سایت rasekhoon.net

 

 

توجه : این مقاله توسط سیستم نرم افزاری واحد های وب سایت گردآوری شده است و محمد مکری زنجان ادعای مالکیت این محتوا را نداشته و صرفاً جهت ارتقای سواد عمومی منتشر گردیده است .محمد مکری زنجان یک وب سایت عمومی اطلاع رسانی میباشد. در صورتی که تولید کننده اصلی این محتوا میباشید و مایل نیستید در وب سایت محمد مکری زنجان این مطلب در دسترس عموم قرار گیرد لطفا از لینک ‘ ارسال گزارش ‘ زیر نسبت به ارسال درخواست خود اقدام فرمایید .
ارسال گزارش

  

صفحه 4 از 12
قبلی 12345678910 بعدی ...«